با تو رفتم .. بی تو باز آمدم ... بر سر کوی او دل دیوانه ...
پنهان کردم ... در خاکستر غم .... آنهمه آرزو دل دیوانه ...
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی ؟؟؟ تو مرا با عشق او آشنا کردی ...
پس از این زاری مکن ... هوس یاری مکن ... بخواب آرام ... دل دیوانه !!!
...............
یادش بخیر نغمه هروقت این نغمه رو سر می داد عاشقانه تک تک کلماتشو می بلعیدم با اینکه هنوز خیلی بچه بودم و هیچی از دوست داشتن نمی فهمیدم ...
بهش می گفتم نغمه این شعر رو می نویسی برام ؟؟؟ می گفت بعداً ... ولی هیچ وقت نمی دونستیم تک تک کلماتش در خاطرم می مونه ...
سلام ...
منتظر داستان 11مید نه ؟؟؟
خلق یک حماسه ؟؟؟ یا چه می دونم ... فراغ ؟؟؟ خیانت ؟؟؟ جدایی ؟؟؟ تنهایی ؟؟؟ یا ... نه این خبرا نیست ... هیچ کدومشم نیست ... شاید بعد ها باشه نمی دونم الآن نیست ...
تو ذوقتون خورد ؟؟؟ پس برید منتظر چی هستید ؟؟؟
یا شایدم اومدید ببینید من چطوری تولد امیدمو جشن گرفتم ؟؟؟
آخه عشقی که اون نمی خواست مگه چقدر پیش می رفت ؟؟؟
یا چقدر حق این و به من می داد تا قدم به جلو بذارم ؟؟؟
و کی باید منتظر یه سیلی می بودم کهمن رو از حرکت باز داره ؟؟؟
تو یه بلاگی نوشتم ورود زیر 18 ممنوع ...
من پاکیم رو هدیه کردم به امید ... جالب نه ؟؟؟ یه دختر که فقط 16 سال داره ...
من نجابتی که همه می گفتن قابل تقدیر و ستایش هستش رو دو دستی با تمام وجود و در نهایت عشق کادو کردم و روی کارتش هم نوشتم تو مالک روح و جسم من هستی ... فرشته نازم تبریک می گم ... کم چیزی نیست ... البته شاید به نظر امید عادی تر از آب خوردن روزانه بود ...
نمی دونم ولی نه ... ( I'm not a slut ) ... هرگز این فکر رو نکنید ...
بزرگترین گناه من رو امید یکبار با کمال بی توجهی و شاید خیلی عادی تر از عادی در معرض دید همگان گذاشت ... " من تولدم کسی رو بوسیدم که ... " آره ... من فقط امید رو بوسیدم ... اون هم به خواست خودش ...
گفت می خوام بهت نزدیکتر از قبل بشم و باهم راحت تر باشیم ...
آنی ... آنی هنوز هم بود ... هنوز هم اس.ام.اس های امید به محبوبش آنی بود ... ولی من امید رو بوسیدم ... برای خودش هم غیر قابل باور بود ... ولی از عشق بود ...
باید بهش ثابت می شد ... امید من عاشق تر از چیزی هستم که تو فکرش رو می کنی ... اون هم عاشقانه بغلم کرد و من رو بوسید ... ولی این برای من تا امید زمین تا آسمون فرقش بود ...
من اولین بارم بود و اوج تجلی عشق بود برام ... ولی امید نه ... شاید یه عادتی که
قبلاً در گروهشون هم خیلی وقت ها انجام داده بوده ... و از این عادت حدود 6 ماه بود که دور افتاده بود ...
فرق زیادی نه ؟؟؟ می دونم ... من امید رو تا حد ممکن در مدت زمان کوتاهی بوسیدم و 11 شهریور برای ما یه سالگرد بزرگ و رسیدن و عاشق شدن ما شد ... ولی ... انگار خدا با ما یار نبود ...تولد امید سه شنبه بود ...
دقیقاً هفته بعد یعنی 19 هم قرار شد من و مهشید با میلاد دوست مهشید بریم بیرون ... مهشید می گفت تنهایی می ترسه که بلایی سرش بیاد ... و بیشتر از اینکه بخواد من باهاش برم تمایل داشت امید بره که محافظت کنه ازش و منم بهانه کرد ... و بعد هم عصر مهشید به خونه ما بیاد ...
من با امید پاتوقمون ( شهیدای گمنام ) قرار کردم و بدترین کارمم این بود که با مامانم هماهنگ نکردم چون می دونستم می گه یه روز دیگه برید بیرون بذار امروز مهشید بیاد و این رسم مهموندار نیست مهشید بخواد بیاد تو به عنوان صاحبخونه پاشی بری بیرون ... ساعت 10:10 قرار کردیم و من 10:30 رسیدم مثل همیشه و امید هم کلی قر زد ... قرارمون با مهشید سر بازار صفویه ساعت 10:30 بود و امید کلی غر زد که مهشید کشته مارو ... وای خدای من ما ساعت 10 دقیقه به 11 رسیدیم که دیدم مهشید نیست ... نمی تونستم به خونه مهشید اینا هم زنگ بزنم که بدتر نگران بشن ... از قضا موبایل من پین کد و لاک کد داره که هردو شماره مثل هم هستش و فقط در یه 2 تفاوت دارند ... من موبایلمو خاموش کردم ... اومدم که روشن کنم که ... سه بار به اشتباه جای پین لاک کد زدم و موبایلم فقط پوک کد می خواست ... و دیگه روشن نشد ... یعنی مشه گفت که رسماْ و شرعاْ بود که گاوم زایده بود ... امید عصبی که مهشید پیچونده غر غر می کرد و بدتر من و عصبی می کرد ... مامانم هم زنگ می زد سکته می کرد ... شرایطم دیدنی بود ولی من بیدی نبودم که به این بادها بلرزم ... مهشید به من گفته بود خیلی بلند بپوش که جلو میلاد بد نشه ( آخه دیده بود مانتوی جدیدم خیلی کوتاهه ) منم جین پوشیدم سر تا پا و امیدم معقول پوشیده بود ... ما ساعت 11 قرار داشتیم سر پارک ملت با میلاد ... که خانوم مهشید ساعت 11:30 خیلی خندان اومد و گفت فکر کردم پارک وی خیلی نزدیکه به صفویه نگو با جام جم اشتباه گرفتمش ... در اون لحظه اگر خرخره مهشیدم می جویدم کمم بود ... خلاصه گفتم پسرا از آدمایی که کلی دیر می کنن بدشون می آد ... ولی نه مثل اینکه این آدم بیشتر از حد بی خیال بود ... منظورم میلاد بود اونم نیومده بود ... بیچاره امید کلی اعصابش خورد شده بود از دست همه ... ماهم تا وارد پارک شدیم و دیدم میلاد نیست رفتیم آب بخوریم ... منم مثل همیشه یه جوری خوردم که امید مسخره کردناش شروع شد ( می خواستم از این حال و هوا در بیاییم و امید از کج خلقی در بیاد که انقدر بهش بد نگذره و بی خیال همه چیز شدیم و اصلاْ مهم نبودن نه مهشید و نه دیگر )... و شروع کرد به شوخی ... مهشید به قول امید عین مامان بزرگا اومده بود ... به جاش من و امید هر دو کتونی و جین و رله و مثل سن و سالای خودمون ... مهشید یه کیف خیلی کوچیک زنونه ... کفشای خانومانه ... روپوش تنگ و مشکی ... یه روسری که خیلی بیشتر می کرد سنش رو و آرایش ( فکر کن برای پارک ) و عینکی که بر تمام این ها می افزود و سنش رو خیلی بالاتر می برد ... خلاصه ... من و امید همون اول پارک با شوخی های امید شروع کردیم به دویدن و دنبال هم کردن و خیس کردن هم دیگه همه نگاهمون می کردن ولی به هیچ جامون حساب نمی کردیم ...
انگار ما دو تا فقط مهم بودیم و عشق و حالمون ...
:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:
» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟
» بچه ها یه سوالی داشتم :
تولد پارسا امید رو خیلی بد برگزار کردم ؟؟؟ البته ۵۰ تومن هم دادم بهش چون عطری که می خواست ایران نبود ... ( قبلش هم پول موبایل داده بودم ۶۸ تومن همه داریم همین بود ) ... حالا دوست دارم بدونم چطور برگزار کردمش ؟؟؟
» راستی بازم تولدت مبارک ... با اینکه ۱ سال گذشته و هنوز تولدت نرسیده ...
» بچه ها سلام می بخشید که نظرات این پست رو بستم همه نظراتتون رو برای پست بالایی که ادامه همین هستش بذارید ممنون می شم ...
![]()