!!!من و رها کن از این فکر تنهایی تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی !!!
..........
و اما
یادمه یه بار داشتیم در مورد ازدواج حرف می زدیم ...
امید قبل از دوستی با من با یک اکیپی بود که خیلی نظرات و قانون های جالبی داشتند و شاید به همین دلیل هم امید بیش از اونچه که توقع داشتم بی غیرت بود ...
توی این گروه چند دختر و چند پسر بودند که فوق العاده باهم صمیمی بودند که متاسفانه همه اون ها رفتند آمریکا که خواسته بودند امید رو هم با خودشون ببرند ولی امید گفته بوده تنها و بدون خانواده اش نمی تونه و باهاشون نرفته ... سالی که ما با هم آشنا شدم شهریور 84 امید خیلی وضع روحیش وخیم بود و البته حق داشت چون بعد از دو سال مجبور بود از بهترین دوستان و خاطراتش جدا بشه ...
یه بار حرف ازدواج شد امید گفت : ببین نازنین من با زنم این شرط و می ذارم که هم اون دوست پسراشو داشته باشه و بیاره خونه و هم من دوست دخترامو ... و اینطوری به هر حال ماهی 2 - 3 شب به هم می رسیم دیگه ...
من و اکیپمونم همینطوری بودیم ...
مثلاً سهیل و ساناز نامزد بودن تو آمریکا ولی اون دوست دخترای خودشو داره اینم دوست دوست پسرای خودشو ...
فکر کنم تو زندگیم هرگز انقدر شاخ در نیاورده بودم .... من با چه جور آدمی داشتم زندگی می کردم ؟؟؟
منی که یادمه با نفر قبلی هم به زور دست می دادم و 4 بار بیشتر ندیده بودمش ...
منی که با تمام دوستا و فامیلامون جوری رفتار می کردم که می گفتن بهم پسری ...
همیشه وقتی با دوستای خانوادگی و فامیلامون می رفتیم باغ پدر بزرگم همه دخترا می موندن من با 10 – 15 تا پسر می رفتم کوه 6 صبح راه می افتادیم 10 قله بودیم ... خدایا ...
امید سرشار از احساسات سن بلوغ بود و من حتی به خوبی و درستی درک نمی کردم ...
نه اینکه نمی دونستم !!! بلکه بهتر از خیلی از آدمای بزرگتر از خودم آشنا بودم با این طور مسائل ولی تا به حال در درون خودم به دنبال کشف اون نگشته بودم ... چطور می تونستم همچین آدمی رو مثل خودم کنم ؟؟؟
من نمی تونستم مثل اون شم چون عقایدش به درد همون آمریکا می خورد و نه در کشوری مثل ایران ...
اون شب خیلی جا خوردم ... حتی تصمیم گرفتم با امید تموم کنم ... چون من نمی تونستم با همچین آدمی با این طرز تفکر راه برم و زندگی کنم ... با اینکه خیلی خوب و عالی خودش و احساساتش رو کنترل می کرد و کوچکترین حرفی نمی زد ولی ...
تا همین ماه مردادشم که نگهش داشته بودم و 5 ماه از عادت ها و روزمرگی هایش دورش کرده بودم زیاد بود و او دیگه به نظرم حوصله اش سر رفته بود ...
ولی من واقعاً چه کار می تونستم بکنم ؟؟؟ جنگ بزرگی بین عقل و دلم براه افتاده بود و آتش این جنگ
وقتی سوزنده تر می شد که اس.ام.اس های اشتباه امید را در می گرفتم و در این مواقع بود که قلبم توانش را از دست می داد و کم کم عقل فرمانروا می شد ولی این حتی 1ساعت هم طول نمی کشید و تمام اس.ام.اس ها و این برنامه ها پایان می یافت و باز هم قلب و دلم بود که فرمانروایی کل را می کرد ...
و کم کم داشتم به معجزه عشق پی می بردم ... ولی آیا واقعاً عشقی در کار بود ؟؟؟ یا من هوسی زود گذر یا چه می دانم دوست داشتن را با عشق اشتباه گرفته بودم ؟؟؟هیچ کدام را نمی دانم ... ولی می دانستم ترک یا رهایی امید برایم غیر قابل تحمل بود و من حاضر بودم امید گه گاهی با من فقط صحبت کند و با آناهیتا باشد ... ( شاید هم تمام این ها شعاری بیش نبود !!! )
:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:
» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟
» مامان خانومی نازم که من نمی گم فرشته ای همه می گن از مهربونی و ماهی همتا نداری و نمی دونم به کی بد کردی که یکی مثل من گیرت افتاده ... خانوم نازه عاشقتم و روزت کلی مبارک ... واسه تمام این ۱۶ - ۱۷ سال به خاطر این همه لطف ازت ممنونم ... عاشقانه دوست دارم و ایشالله همیشه سایه ات بالای سر ما باشه که خدا انقدر عاشق من هست که من و تو دامن همچین فرشته ای گذاشته ...مثل اسمت یه دنیا صفا داری و سرشار از عشقی " مینوی نازم " ...
» فرشته جون به شمام تبریک می گم ... نمی دونم شما به کی گناه کردید که امید گیرتون افتاده ...دیگه لازم نیست از شما تعریف کنم مامانتون از زیبایی و مهربونی خوب اسمی روتون گذاشته اسمی که از همه لحاظ لایقش هستید " فرشته " ... هم خودم هم امید روزتونو تبریک می گیم ...
» بدری جون روز شمام مبارک من و یاسی کلی تبریک می گیم و دوستون داریم ...
» جا داره به تک تک خانوم ها و مادرهای دیگه روز زن و مادر رو تبریک بگم ...
بگم دوستون داریم

HaPoO 10+1 ![]()
