۷ عدد مقدسی است ...
۷مین داستان عشق من و امید این چنین است ...
به عشق تو سعی کردم ۷مین داستان با بقیه فرق داشته باشه ...
عشقم عدد خودته ... تویی که با کمال وجودم می پرستمش !!!
...............
و این چنین بود که من فکر کردم امید هم مثل من اسیر شده ... ولی دلم آرام نگرفت گفتم نکند مثل قبلی باشد ...
به همین دلیل چنگ انداختم و او را هم به زور در باتلاق شیرینی که هرروز بیشتر در آن فرو می رفتیم ، کشیدم ... و شاید اکنون هزاران بار از خدا می خواستم که به زور و جبر من و روزگار نیاید و اگر دلش رضا داد همانطور که من خواستم او هم به خواست خودش وارد این باتلاق یا هر آنچه که نام می گذارم وارد شود تا شاید هرگز این همه درگیر مسائل گذشته نمی شدیم ...
به هرحال جاده ای سخت و وسیع و شاید بتوان گفت راهی غیر ممکنی را در پیش داشتم ...
دوستانم می گفتد امید را زجر نده ولی همچین آدمی تمام عشق و حال را در دنیا چشیده بود و به نظر من با خیلی از مفهوم هایی که هنوز هم برای عده ای در سن و سال او گنگ است او تجربه یکایکشان را داشت ...
پس اکنون بهترین وقت برای تجربه موقعیت دیگری بود ... شرایطی دقیقاً متضاد شرایط قبل و گاه به اصطلاح خودش شاید مکمل !!!
و روزگار مرا معلم او انتخاب نموده بود تا آغازی تازه و شیوه ای دیگر را با کمال عشقی که در دلم داشتم
تدریس کنم ... من هم بی تاب بودم ... چون غیر ممکن غیر ممکن است و من مفهوم این را در این 1سال زندگی در کنار امید فهمیدم ...
ولی چگونه ؟؟؟ او هنوز با دنیای رویایی و خیال انگیز من هزاران مایل حتی بیشتر فاصله داشت ...
خیلی باهم صحبت می کردیم ولی امید هنوز همچون من نبود معنی عشق برایش گنگ بود و شاید در ذهن خود خیلی از کارهای مرا احمقانه می پنداشت (!!!)
ولی من این حرف ها سرم نمی شد ... باید از او بت دیگری می ساختم ...
این حرف هایی که تو چند خط بالا نوشتم انشاش با همیشه ام فرق داشت ...
خلاصه ...
یک روزی رفتیم بیرون و من دیگه دوست داشتم بازیچه باشم و امید این رو خوب درک می کرد و با تجربه ای که از قبل داشتم دیگه تحمل شکست و تنهایی و نداشتم ...
ولی امید چطور ؟؟؟ مثل نفر قبلی دروغگو نبود ... رک بود و همه چیز را صادقانه بیان می کرد بی هیچ ابا و اعتنایی و ترس از کسی ...
یه روزی رفتیم میرداماد و داشتیم قدم می زدیم که تصمیم گرفتم حرف بزنم ولی اون تو عوالم خودش سیر می کرد ... پس منم بالاجبار یه نامه نوشتم ...
و گفتم با وجود آنی نمی تونم بمونم (!!!) شاید احمقانه بود ... چون آناهیتا حدوداً 1سال بود که دوست دختر امید بود و خیلی بهتر از این ها باهم بودند ... این حرفارو از تک تک اس. ام .اس های اشتباهش می شد فهمید ...
یه نامه نوشتم و ازش خواستم که بگذارد منم بروم سوی خودم و راحت او و آناهیتا به دوستیشان ادامه دهند ... و براش نوشتم که آناهیتا از ما کوچیکتر است و از ما پاکتر پس احساس اونو به بازی نگیر ...
رفتیم آرین و من هم سربسته از موضوع نامه با خبرش کردم ...
یادمه اوایل تیر هم بود و وقتی دستای امید و گرفتم و گفتم شاید این آخرین دیدارمون باشه کلی جاخورد
و گفت : نه نازنین منم به تو عادت کردم و ... ( ازکلمه عادت کلی جا خورم ) گفتم بخون ازت جوابشو می گیرم ... و خواهش کردم که برسه خونه بعد بخونه ... اونم قبول کرد ...
رسیدم و زنگ زدم ... گفت نه من نمی تونم تو رو دوست دارم و ... ولی تو دلم یه چیز دیگه ازش حس می کردم ... نه اینکه دوستم نداشت ... نه منکرش نبودم ولی به عنوان یه دوست قدیمی که خیلی از اسرار هم دیگرو می دونستیم و باهم خوب بودیم ...
خلاصه ... امید سعی کرد خودش رو تغییر داده جلوه بده و جوری که که به من تلقین شه آنی رفته ...
ولی اس.ام.اس ها چیز دیگه ای رو می گفت ...
ولی منم شروع یه دوران جدید در زندگیم رو احساس کردم ...
امید بهم نزدیک تر شده بود و من باید مثل یه معلم دلسوز درس عشق رو ذره ذره بهش یاد می دادم ... کاری بس دشوار !!
:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:
» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟
» محمد نازنینم ترجیح دادم همین جا برات جواب نظرتو بذارم ...
راستش من همیشه به این معتقدم لذتی که تو گذشت هست تو انتقام نیست
من اگه امید رو می کشتم دیگه عاشق نبودم ... عشق رو تو این نمی دیدم که فقط
مال من باشه ... عشق واسم این معنی رو می ده که من برای اون باشم ...
مرسی به خاطر نظر های خیلی زیبات واقعاْ لذت می برم ( شاید خیلی درش تملق داره )
ولی خوشحالم که تو و چند تن از دوستام نمی آن بگن قشنگ بود داستانت چون هرگز برای قشنگی ننوشتم بلکه به این خاطر بود که خاطره عشقمون بمونه و دوستانم هم بدونن شاید کوچکترین کمکی روزی بهشون کرد تنها به این امید نوشتم ...
شما هایی که داستان زندگیمو می خونید و دنبال می کنید ٬ شاید درکم کنید که تو هر لحظه چی کشیده بودم ...
شاید به همین دلیل امید همیشه می گه من یه کتاب بیرون خواهم داد ...
(زندگی سگی) ... یادت هست ؟؟؟ بازم ازت ممنونم ...
ایشالله موفق باشی و امتحانات رو عالی بدی ...
HaPoO 10+1 ![]()
