تبليغاتX
دختر اما آبستن
جمعه 1386/02/07

گذشت و از اونجایی که من خیلی خوشم اومده بود از با امید بودن گفتم بازم ببینمت ...

دفعه بعدی بعد از امتحان ادبیات رفتیم یادمه 23/3/85 بود دقیقاً روز تولد سارا ... با سارا رفتم که از یکمم تریپ قهرو ناراحت بودم با ... بعد موبایل سارا رو هم به خاطر تقلب گرفته بودن اعصابم دیگه بدتر از بد ... خلاصه ... رفتیم و سارا هم هی قر زد که روز تولدم ریدنبه اعصابم اله و بله ... رسیدیم شهیدای گمنام  امید رو دیدیم و سلام کردیم همون لحظه امید منو بغل کرد گفت ببخشید ناراحت نباش منو می گی مونده بود وسطه خیابون منو بغل کرده بود مهم هم نبود که همه دارند نگامون می کنند منم گفتم دستتو بردار حوصله ندارم سارام دید حالم میزون نیست گفت من فاطی کماندو هستم این کارا چیه دستتو بردار آقای محترم ماها هم خندمون گرفته بود و ... رفتیم زیر زمین اسکان خیلی خلوت بود شروع کردیم حرف زدن سارا می خواست ما راحت باشیم جلو می رفت عین طلایه سپاه  بعد شروع کردیم اس.ام.اس خوندنو اسکل بازی ...

من حدوداً 163 قدم و امید حدودا ً15- 20 سانت بلند تره ... چون دید نمی تونه چشم تو چشم حرف بزنیم رو دو تا زانوش نشست و زل زد بهم ...

( و این چنین افسون چشمانش شدم ) گفت : هاپو نارحت نباش و ...

منم خندیدم و گفتم باشه فدای سرت و .... !!! گذشت ... دوباره برگشتیم پایتخت ...

سارا و امید که دیگه ترکوندن !!! از بس که خندیدیم ...

جلوی آسانسور که نگو انقدر دیووونه بازی در آوردیم یه آقایی مثل سه کله پوک نگامون کرد ...

اون روز یادم نمی ره ... نشستیم طبقه سوم پایتخت !!!

سارا : یاد بگیر اینطوری به پسر شماره می دن ...

شماره امید رو گرفت ( شماره اش هم خدا وکیلی رنده رنده ... جون می ده واسه مخ زدن )

روی دو سه تا ورق نوشت و هی کرم ریخت من و امیدم که مرده بودیم ...

سارا : خب دیوونه ها من نیم ساعته این دلقک بازی ها رو دارم در می آرم که راحت باشید و بی شر خر بتونید با هم حرف بزنید ...

نازنین : خانومه سارا امروز 15 سالتون تموم می شه ولی اندازه یه بچه دو ساله ای بیا بشین اینجه که  دیگه ابرومون رفت ...

جالب بود که چون آخرین روز امتحانا بود همه پایتخت پر پسر بود ... حقش بود سر امید و زیر آب کنیما ... ( مگه نه امید ؟؟؟ ) سرآب خوردن من که نگو ...تا خم شدم از آب سرد کنش آب بخورم 4 نفر ( پسر !!! ) بر حسب اتفاق دورم رو گرفتن ... سارا و امید که فقط خندیدن و امید هی تیکه انداخت که آب خوردنت جون می ده واسه قزوینیا و کلی خندیدیم ...

خلاصه ...

سارا : نازنین دل بکن گفتیم می ریم بیرون غذا بخوریم و تولد بازی بسه دیگه ...

سر خدافظی که من ترکیدم قشنگ جلوی پایتخت ... با امید دست دادم و دستشو یکمی نگه داشتم که

سارا : خانوم و آقای محترم این چه وضعشه ... ببرمتون لو بدم ؟؟؟ وسط خیابون ؟؟؟ اصلاْ چه نسبتی با هم دارین که  ...

امید : ( به حالت تیکه ) توروخدا ببخشید خانوم فاتی کماندو ... و با امید خداحافظی کردیم

( دفعه قبل که خدافظی کرده بودیم گفت نازنین داری یه خانوم کامل و بزرگ می شی باید خیلی خانومانه دست بدی و گفت چطوری باید با یه پسر دست بدم ... آخه من قشنگ نصف دختر نصف پسرم  امیدم می دونه چرا ... مثلاً اگه ناخن بکشن رو تخته گچی یا گچ صدا بده بدم نمی اد ... عاشق اینم که سوسک بگیرم بندازم تو تن یه نفری ... سوسکو با دست بر می دارما بدون دستمال "حالتون بهم خورد ؟؟؟" بعدم احساسات ندارم ... مثلاً مثل بقیه دخترا ٬ پسرا برام مهم نیستند می ریم بیرون به خودم و خوش گذشتن با دوستام فکر می کنم نه مثل دوستام که پسر خوشگله ٬ زشته یا چه مدلیه ... البته شاید همه از عواقب اینه که من عاشق یه نفرم و خودم رو متعلق به اون می دونم ... )

خلاصه خدافضی ماها که تموم شد رسیدیم به سارا  !!! از اونجایی که دوستامم مثل خودم رلند و تو این خطا نیستن که چطوری با یه پسر دست بدن و ...

امید و سارا دست دادن و سارا مثل همیشه دست داد و با تمام کف دستش دست امید و گرفت و گفت خداحافظ ... امیدم گفت : " یه  خانوم !!! محترمی مثل شما اینطوری دست نمی ده "

آقا این جمله امید هنوز تموم نشده بود که سارا قات زد و خیلی جدی گفت : " زن نه دختر ... "

مارو می گی اصلاً ولو شده بودیم یکی قشنگ باید مارو جمع می کرد ...

خلاصه اون روز هم مثل تمام روز های بهاری گذشت و مدرسه ها هم تموم شد و تازه رسیدیم به تابستون یعنی من و امید همه اش پیش هم تلپ شدن

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker