تا اینکه از آبان به بعد که دعواهای من و Mr.A شروع شد !!!
هی امید بهم می گفت زنگ بزن با هم حرف می زنیم و ...
منم گفتم نه و نه و نه ...
گذشت و ...
توی آذر یه شعری داد که تا عمر دارم یادم نمی ره ...
من یه غریبه بودم و اون هم یه دوست و یا یه آشنای ساده و با این شعر فهموند دلش به وسعت تمام اقیانوس های دنیاست ... مهربون و پاک مثل فرشته ها .
فهموند که متعلق به این زمین خاکی نیست !
" فردوس دختری آفرید به نام نازنین .... ( بقیه اش بماند ) " خودت یادته گل نازم ؟؟؟
منم از اون به بعد احساسم فرق کرد ...
من و Mr.A بعد از اذر دیگه از خواهر برادریمونم خسته شده بودیم ...
خلاصه اون گفت عاشق شد و رفت . منم گفتم چون اولین دوستیم بود خیلی ضربه خوردم ...
تصمیم گرفتم به امید زنگ بزنم !
نمی دونم چرا یه نیرویی در مورد امید بهم می گفت :
" او توانایی بخشش دارد ، دست های او توانایی آن دارد که مرا زندگانی بخشند. "
خلاصه ....
من زنگ زدم به تنها امید زندگیم ... (تاریخ 19 اسفند 84)
من و امید توی خیلی از چیزا اختلاف داشتیم از مذهب و تفکر و عقاید بگیر برو تا مسائل جنسی!! ![]()
می دونید زنگ زدنامونم جریان داشت ... روز اول زنگ زدم گفتم سلام امید . وای صدات بهت نمی آد و ...
بعد یکم حرف زدیم ولی خیلی خورد تو ذوقم اعتراف می کنم که اصلاً تحویلم نگرفت ... منم عهد بستم دیگه زنگ نزنم ! ولی گفتم که گیرایی چقدر ؟؟؟ نه آخه بگو چقدر ؟؟؟ نتونستم یه هفته ( تاریخ ۲۶/۱۲/۸۴ ) بعد زنگ زدم ... البته یادمه اومد تو نت گفت چرا زنگ نزدی و منتظرم بزنگ ... چشمتون روز بد نبینه از اون به بعد هرروز زنگ می زدم ... بعدشم که با موبایل دهن مخابرات و صاف کردیم از بس اس.ام.اس می زدیم !!! یادم نمی ره چون ضربه شدیدی از دوستی قبلیم خورده بودم زنگ می زدم گریه می کردم ! شاید ساعت ها بالای دو سه ساعت اونم فقط دلداریم می داد با مهربونیاش با دل صادق و پاکش ...
یادمه یه روز فقط ۴ ساعت گریه کردم ... اون روز گفت :
"یادت باشه یه بزرگی می گه ٬ هیچ کسی ارش اشکاتو نداره ! اگه داشت باعث گریه کردنت نمی شد! "
جاتون خالی گریه های من بعد از چند وقت حدوداً تا اواسط نوروز ۸۵ تموم شد و ...
تازه زندگی شیرین می شود ...
HaPoO 10+1 ![]()
