تبليغاتX
دختر اما آبستن
جمعه 1385/12/25

عموی من زنجيرباف بود. او همه زمستان برف ها را  به هم بافت و سرما را به سرما گره زد و يخ را به يخ دوخت. و هی درختان را به زنجير کشيد پرنده ها را به بند و آدم ها را اسير کرد و جهان را قول و زنجير و بند و طناب او گرفت. ما گفتيم: ای عموی زنجيرباف، زنجيرهايت را پاره کن که زنجير سزاوار ديوانه است نه آدميان، که آزادی سروده فرشتگان است و رهايی آرزوی انسان. او نمی شنيد زيرا گرفتار بندهای خود بود. هيچ زنجيربافی نيست که خود در زنجير نباشد.

فصلی گذشت و سر انجام او دانست تنها آن که سرود رهايی ديگران را سر می دهد، خود نيز طعم رهايی را خواهد چيشيد. پس زنجير های خود را پاره کرد و زنجير های ديگران را هم، و آنها را پشت کوه های دور انداخت. پرنده آزاد شد و بابا آمد. با صدای بابونه و باران، با صدای جويبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند عموی زنجيرباف، زنجير های پوسيده و خود کهنه اش را دور انداخت، و از جهان نام تازه اي طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کرديم.

                                       ----------------------------

 

سلام من خیلی حالم خوب نیست. اول عید هم یه پست دیگه می گذارم.

ولی بچه ها یه سوال دارم اگه خواستین جواب بدین (تو نظرات) :

چرا یه سری آدما با احساسات طرف مقابلشون بازی می کنن ولی دستشون رو نمی شه، ولی آدم هایی که عاشق می شن و هر روز دعا می کنن عشقشون پیششون تا ابد باشه به خاطر هیچ و پوچ از دست می دنش؟ تازه متهم به خیانتی که انجام نمی ده هم می شه؟ چرا؟ اين عدل که می گن پس کجاست؟ این دنیا عدل نداره؟

 

تا فعلا ...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:48  توسط   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker