عموی من زنجيرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما گره زد و يخ را به يخ دوخت. و هی درختان را به زنجير کشيد پرنده ها را به بند و آدم ها را اسير کرد و جهان را قول و زنجير و بند و طناب او گرفت. ما گفتيم: ای عموی زنجيرباف، زنجيرهايت را پاره کن که زنجير سزاوار ديوانه است نه آدميان، که آزادی سروده فرشتگان است و رهايی آرزوی انسان. او نمی شنيد زيرا گرفتار بندهای خود بود. هيچ زنجيربافی نيست که خود در زنجير نباشد.
فصلی گذشت و سر انجام او دانست تنها آن که سرود رهايی ديگران را سر می دهد، خود نيز طعم رهايی را خواهد چيشيد. پس زنجير های خود را پاره کرد و زنجير های ديگران را هم، و آنها را پشت کوه های دور انداخت. پرنده آزاد شد و بابا آمد. با صدای بابونه و باران، با صدای جويبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند عموی زنجيرباف، زنجير های پوسيده و خود کهنه اش را دور انداخت، و از جهان نام تازه اي طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کرديم.
----------------------------
