عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي كرد.
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق:
" آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟"
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند.
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت: ديدي اي قلب؟همه از
عشق بيزارند ؛ولي من متحيرم با وجودي كه عشق از همه بيشتر تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي كني؟
قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم
كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند و فقط با عشق مي توانم
يك قلب واقعي باشم،پس من هميشه از عشق حمايت مي كنم!!!!
HaPoO 11
