
در میان من و تو فاصله هاست...
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!!!
تو توانایی بخشش داری.....
دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا زندگانی بخشد!!
چشمهای تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطر برجسته ای
از زندگی من هستی ...
دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر است....
می توانی تو به من زندگانی بخشی یابگیری از من آنچه را می بخشی
من در آینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم!!! آه ، می بینم آه ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من ، خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو ، غمگینم
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ...
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ ...
تو همه هستی من ، تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز...
تو چه کم داری ؟ هیچ ..
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو کاشکی می دیدم...
من به خود می گویم : " چه کسی باور کرد جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر
کرد ؟ "
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست!!!
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟ خانه اش ویران باد !!
من اگر ما نشویم ، تنهایم تو اگر ما نشویم ، خویشتنی
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند ، رود باید شد و رفت ، دشت باید شد و خواند...
سینه ام آیینه ایست ، با غباری از غم تو به لبخندی از این آیینه بزدایی غم
آشیان تهی دست مرا ، مرغ دستان تو پر می سازد
آه، مگذار که دستان من ، آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد!!!
آه، مگذار که مرغان سپید دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد!!!
" حمید مصدق "
HaPoO 11
