چه ساده از رفتن حکایت می کنی
ای عاشق
وهیچ خیالت نیست
که هوای واپسین تنهاییم
بارانی است
ای صبورترین روزگار
مرا دیگرطاقت اندوه نیست
چرا به غمخواری آرزوهایم نمی آیی
دیگر
بی تو توان ماندن در این دیار ندارم
تنها نمان بیا و
رویای شبهای طوفانی ام باش
دلم دریایی شده
هوس صید بوسه عاشقانه ای و
نوازش شاعرانه ای دارد
آری به تو گفته بودم
با تو دلم دریا شده
مرا دیگر از غرق شدن
از فریاد موج مترسان
من می خواهم
تنها به تو بیا ندیشم
دیگرم هیچ خیالی نیست
به مستی شراب به شور و جوانی
دیگر غزل عارفانه هم نمی خوانم
حتی نمی دانم مرا به حکایت
یاس وبنفشه چه کار
من رویای مه گرفته چشمان تو را
زیر باران دیگر نمی خواهم
ای عاشق
من از تو تنها کلامی عاشقانه
با عطر لیموخواسته بودم
من این سکوتت را هم دیگر دوست ندارم
بیش ازین
مرا به دنیای سکوت غریبانه ام
مکشان
من خوب می دانم
رفتن تو رازی دیگر دارد
رفتن تو حسی
اندیشه ای دیگر می خواهد
حال که مسافری
جان تو وهمه گلهای اشک
میان همه زیبایی ها و
شکوفه های بهاری
سلام چشم مرا تنها
به شبنم های گل سرخ
برسان
شاعر این شعر : معلم عزیزم سرکارخانم ماندانا کمیجانی
HaPoO 11
