تبليغاتX
دختر اما آبستن
پنجشنبه 1386/06/29

 الا ای آهوی  وحشی ... کجایی ؟

نمیدونم چرا چند وقتی هست که ننوشتم شاید یادآوری اون روز ها برام خیلی عذاب آور بود که با خودم کنار نمی اومدم که بقیه داستان رو بذارم ...

رفتم کیش ولی برام مهم نبود به قولی به یه جای مبارک هم حساب نکردم چون ٬

وقتی داشتم دق می کردم دونفر دیگه داشتن به ریشم می خندیدن ما هم چون خانوادگی و با چند تا از دوستامون رفتیم سعی کردم خوش بگذرونیم و اینا ...

تا اینکه یه شب همه رفتن بیرون اینم بگم امید و اس.ام.اس هاش دست بردار نبودند و از قضا امید هم همزمان رفت شمال یه مسافرت کوچیک !!!

خلاصه یادمه شب 19 شهریور بود و مامیم اینا همه رفتن بولینگ مریم نیما پسر دوست پدرم اینا که خیلیم باهم رله ایم گفت بیا و اینا گفتم حالش نیست و گفتم تو با مامانم اینا برید من خودم می آم چون کمتر از 100 متر با هتلمون اختلاف داشت اونم قبول کرد ... نمی دونم چرا موندم ولی می خواستم تقاصمو بگیرم چون قبلش تو پردیس 2 که بودیم ظهری یه سر از کافی نتش اومدم تو یاهو و دیدم نه مثل اینکه آقا نیما ( دوست آنی و درسا ) دست بردار نیست و هرچی فحشه با یه سبد گل سفارشی برامون پست کرده ...

هیچی تصمیم گرفتم شب زنگ بزنم امید و بگم این دوستاتو از بلاگم جمع کن من آبرو دارم جلوی دوستام و معلمام اگه تو نداری ...

خلاصه مامانم راضی نمی شد و می گفت حوصله ات سر می ره ولی بلاخره راضی شد و رفتند که تا امید اس.ام.اس زد گفتم زنگ بزن ببینم حرف حسابت چیه ...

وای وقتی زنگ زد باورم نمی شد زد زیره گریه امیدی که انقدر شاخ و مغرور بود و خدارو هم به خداییش قبول نداشت اینجوری می کرد و دل منم رحیم ( فکر کن من رحیم باشم از شمر و هند جگر خوار بدترم )

گقتم صحبت کن ... گفت ببخشید و بی تو نمی تونم زندگی کنم آنی از اول شهریور رفته و نیما از کون سوزیش داره حرف می زنه و کلی چیزای دیگه ای که گفت ...

گفت نازنین اینا هم اینجان ... نازنین دختر دوست پدر امید بود و نازنین گوشی رو گرفت ... بهم می گفت می دونم طعم خیانت سخته و بدجوری خورده تو ذوقت ولی من تا به حال پسر اینجوری ندیده بودم که از فراغ یه دختری بشینه زار بزنه و این چند روز خوشیش رو به خودش حروم کنه و بهم قول داد که امید آدم شه و دیگه از این کارا نکنه ... منم تقریباً چیزی بود که دلم می خواست چون جدایی برام غیر ممکن بود تازه داشتم عاشق می شدم و مزه اش رو می فهمیدم ولی ...

( بعد ها انقدر از نازنین متنفر شدم که حتی نمی ذاشتم امید ازش صحبت کنه ٬چون از آدم های نقاب به صورت و این که خودشونو خدا و پیغمبر و عابد نشون می دهند بیزارم اگه کافرم هستی رو راست باش ... بگذریم ) خلاصه امید گوشی رو گرفت و گفت قول می دم همه قانون و اعتقاداتمو عوض می کنم و الحق و والانصاف امید عوض شد یه فصل با نیما دعوا کرد و کلی هم اوایل برای آنی ناراحت بود که بعد ها فهمیدم یه هفته نگذشته با یکی دیگه دوست شده که اونم خیلی پسر عوضی ای بود ...حالا می تونستم تمام توانایی ها و تجربیاتمو از عشق یاد دادن و آموختن و تجربه کردن به دست بیارم ولی انگار در همیشه رو یه لنگه نمی چرخه و خدا با آدم یار نیست ... !

 

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

» دوستای نازم سلام ببخشید دیر شد ...

نماز روزه ها و طاعات و عباداتتون همگی قبول منم دعا کنید... 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/06/11

در هیاهوی مردم این سرزمین

17 سال پیش پا در زمین نهادی

اسمت را آدم نهادند و صفتت را امیدواری

چه واژه غریبی واکنون پس از 17 سال

خودتت را به ثبت رسانده ای ...

1 سال کمتر خواهی زیست ولی

1سال سربلندتر و خوشبختر ...

به عنوان کوچکترین فرد در زندگیت

به عنوان همان آشنای دیروز و

فراموش شده امروز و غریبه فرداها تبریک مرا بپذیر ...

امیدوارم به بهترین ها برسی ...

و در هرکجا که هستی سنبلی از نامت باشی ...

 

برای اولین بار :

آرزومند یکایک آرزوهایت ... نازنین

 

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:52  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker