تبليغاتX
دختر اما آبستن
سه شنبه 1386/05/23

امید سلام ...

- سلام چطوری ؟؟ امروز عالی بود خیلی خوش گذشت ...

- امید وقت داری چند دقیقه جدی صحبت کنیم ؟؟

- آره حتماً مهشید اونجاست ؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ مهشید چیزیش شده ؟؟؟

عاشق شده چی شده ؟؟؟

- نه منم که نابود شدم ...

- ا چرا ؟؟ چی شدی ؟؟؟

- امید تو با آنی دوستی هنوز ؟؟؟

- آنی ؟؟؟ اون چرا یهویی اومد تو ذهنت ...

- امید نیما رو می شناسی ؟؟؟

- آره دوست پسر درساست که درسا بهترین دوست آنیه ...

- نیما امروز همه اجداد من و آورد جلو چشم برو ببین چه فحشایی که نداده ...

قضیه چیه ؟؟ می گه ولت کنم که تو با آنی باشی ... این یعنی چی ؟؟؟ مگه تو

توی تیر نگفتی آنی برای همیشه رفت و فقط ما دو تاییم ؟؟؟

- ببین نازنین حقیقتش اینه که آنی به من گفت یا فقط با من باش و همه دوستات مخصوصاْ دخترا رو بذار کنار حتی گلفام که دوست معمولیم بود و دوست دخترم نبود و بهترین دوران رو داشتیم قبلاْ ... منم چون آنی رو دوست داشتم قبول کردم ... حتی تورو هم گفت که کنار بذارم چون چند بار اس.ام.اس اشتباهی زدم براش که نازنینمی و عاشقتم و اینا ... اونم گفت نازنینم بذار کنار ... منم گفتم باشه سعی هم کردم ولی دیدم نمی شه ... بهش گفتم نازنین و نمی شه اون یه دوست معمولیمه ... بعدم آنی گذاشت رفت ... رفتن آنی مصادف با این بود که تو نامه دادی که با آنی باش من می رم ... نمی دونم عجیب بود هردو می خواستید که تو بری و هردو می گفتید آنی بمونه .. به هر حال آنی برای 10 – 14 روز رفت ... یه شب حالم زیاد رو به راه نبود اس.ام.اس زدم به آنی و صحبت کردیم و دوباره باهم دوست بودیم و اونم پذیرفت ... ولی دیگه به تو نگفتم چون نمی خواستم از دستت بدم ...

- خب پس الآن که به ناخواه تو و برخلاف میلت فهمیدم٬ می رم ... آنی به تو نیاز داره ... من به خاطر از دست دادن دوست قبلیم می خواستم باهات چند وقت صحبت کنم و آرومم کنی٬ 

ولی مثل بچه ها عاشق شدم و نشد ... ولی دیر نیست ... می رم ...

- نه نازنین از اواخر مرداد به بعد من دیدم به هر دو دارم ظلم می کنم ... به آنی گفتم من نازنین رو دوست دارم ... و نمی تونم با کسی باشم ... حداقل انقدر زنیت داشت که کاری کرد که بفهمم با یکی بودن خیلی بهتره ... چیزی که تو این 5 سال هرگز نمی دونستم  ... به همین خاطرم رفتم ... آنی هم من رو خیلی دوست داشت یعنی عاشقم بود خب منم دوستش داشتم و هنوزم دارم و می دونستم خیلی ضربه می خوره ولی خب تورو انتخاب کردم ...

- امید تو یه دروغگویی ... واقعاً که ... همه پسرا فقط بلدن با آدم بازی کنن ... تو قهار تر هم بودی چون نفر قبل به خواسته هاش نرسید حتی دیدن من ولی تو نه ... ازت بدم می آد امید ... عشق برای تو حیف ... عشق صداقت می خواد ... صداقت اولین شرطش هستش و تو اولین شرط رو نداری ... امید هرکی سوی خودش بره ... توهم برو با آنی ... همین دو هفته ای که باهم نبودین بسه ... برو خداحافظ ...

- نه نازنین این کارو نکن منم مثل تو عاشق شدم ... نازنین الآن خیلی دیره ... نازنین به خاطر تو همه کار کردم ... نازنین بسه ... تروخدا ... قرار باهم باشیم ... یادت نره باهم ... (دیگه نیم تونستم ... اشکام مهلت نمی داد حتی مهلت فکر کردن ... امیدم تو زرد از آب در اومد ؟؟؟ وای من فردا دارم می رم کیش با این روحیه ؟؟؟ لعنت به هر چی عشق و خیانته ... منی که روزی 6 ساعت با امید صحبت می کردم ... الآن چی کار کنم که ... وای نه خدایا مهشید داره می بره ... گفت عاشق نشو اینم مثل بقیه است تازه بدتر از بقیه چون با دوستای خودتم بوده ... نه آخه چرا من ؟؟؟ )

خدا جونم الآن چیکار کنم ؟؟؟ آخه این دوستای خودمم مگسانند گرد شیرینی ...

تنهایی دیوونم می کنه ولی غروری که تا آلان نداشتم رو باید داشته باشم .. این چه وضعیه ؟؟؟ همه آدم رو له می کنند ... خدایا تو کمکم کن ... تو همیشه پیشمی ...

وای به وجود یکی مثل امید نیاز دارم دفعه قبل امید حمایتم کرد و منو از اون دوستی بیرون کشید ... حالا که خودش این کارو کرده ... آخه یکی نیست بگه دختر تو چقدر احمقی مگه تو چقدر نیرو داری که امید رو از عادتاش دور کنی ؟؟؟

امید خو گرفته توهم هیچ کاری ازت ساخته نیست ...

وای چقدر تنها می شم ... ولی امید باید بفهمه احساساتم بازیچه اش نیست و منم عروسک خیمه شب بازیش نیستم که هرروز برقصونتم اونم با ساز خودش ...

ولی آخه ... برم کیش و برگردم تکلیفمو روشن می کنم ...

به این ایمان داشتم که خدا باهامه اگه حکمتش این بود که برم از پیش امید می رفتم چون سر قبلی هم ناراحت بودم ولی فهمیدم یه آدم پوچ بود و امید بود که وجودو بهم برگردوند ... فکر کنم این حس ششم بدترین چیزه چون بهم می گفت از پیش این نباید بری ...

تو و امید باهم خواهید موند ... ولی این بیشتر روحم رو زجر می داد چون مستحق خیانت نبودم ...

و چیزی که همیشه آرومم می کرد این بود که همیشه مطمئن بودم خدا عاشقمه ... این رو خیلی از جاها بهم ثابت کرده و کاری کرده که همیشه به خواسته هام اگه معقول و از روی هوس نباشه  ٬برسم ... پس به خدا توکل کردم و رفتم سفر ... اما ... انگار خدا چیز دیگه ای می خواست چون ... ( دفعه بعدی همه رو می فهمید ... ببخشید که دیر شد ... )

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

» دوستای نازم سلام ببخشید دیر شد ... مسافرت بودم جای همگی جداْ خالی ... 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
جمعه 1386/05/12

( دوستای نازم اول پست قبل رو بخونید این ادامه اون هستش اول من و امید ۱۱ رو بخونید )

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

به دکتر شريعتي گفتن:" استاد! سيگار طول زندگي آدمو کوتاه ميکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگي فکر مي کنم

(فکر می کنم قشنگ ترین تعبیریه که در مورد زندگی شنیدم )

...............

مهشید می گفت آبروم می ره جلو میلاد بسه و اینا ولی کو گوش شنوا ؟؟؟

یکمی که خسته شدیم دیگه من واقعاً نگران مامانم می شدم ... و نگرانی اون نسبت به من ... داشتم بدبخت می شدم و هرچی مهشید از موبایل امید زنگ زد هی می پیچوند آخرین بار حدوداً 12 بود مهشید گفت تا 1 دقیقه دیگه نیایی ما می ریم که دیدیم یکی سلانه سلانه اومد ... میلاد حتی با مهشید دست نداد من که جای خود دارم ... فقط امید که امیدم گفت : بابا دیرتر می اومدی ...

از تیپش حرف نزنم واقعاً بهتره ... مهشید می گفت 19 ولی ما می گفتیم 30 سالشه ... یه شلوار مردونه فلفل نمکی با یه بلوز مردونه سفید و گردنشم زنجیر طلا ( !!! ) تیپ دو گروه رو مقایسه کنید ...

بعد من و امید گفتیم برید و زودیم برگردید ... بعد امید خندید و گفت مامان بزرگ نازنین میایی ما هم به یاد جوونی با هم بریم ؟؟؟ یاد پارک ملت بخیر اولین بوسه بر گونه 10 روز قبل اینجا رخ داده بود ...

من و امیدم پشت اونا نه اونطرف رفتیم و دست تو دست کلی خندیدیم تا به اون پله های بزرگ پارک برسیم و مهشید و میلاد همچنان خیلی جدی و جدا از هم راه می رفتن ...وقتی رسیدم من مهشید و صدا کردم و گفتم باید زودتر بریم و اونام همون نزدیک پله ها نشستن و بالا نرفتن ...

من و امیدم تو یه سایه قبل از پله ها رو یه سکوی به نسبت بلند نشستیم و امید کلی حرف زد و گفت مامانت کشتتمون ... منم تا اومدم برم عکاس پارک که واقعاً مهربونه هم از راه رسید ... دید امید دستش رو شونمه گفت عکس نمی خوایید ؟؟؟ گفتیم نه ... بعد امید با مهربونی گفت خسته نباشید نه چون دوستیم ... اونم گفت عیبی نداره ... دوست خوبه ... به مامان باباهاتون برید نشون بدید و باهم ازدواج کنید .. من گفتم تا 1دقیقه دیگه اسم نوه هامونم می گه پاشو بریم ...

رفتیم چند قدم اونور تر که میلاد رو صندلی نشسته بود در کنارش هم مهشید ... مهشید بالا سرش واسته بود و مواخذه اش می کرد برای دیر اومدنش ... و منم گفتم اینم از اولین دیدار !!! مال من و امید چطوری بود مال شماها چطوری ... خلاصه دیدم مهشید خجالت کشیده رفتم گفتم :

 مادر من نگران می شه و ما می خوایم بریم ... نگاه میلاد یادم نیم ره سرشار از نفرت بود ... و این تقصیر منم نبود 1 ساعت خودش تاخیر داشت ... به هر حال من و مهشید و امید سوار شدیم و من و مهشید اومدیم خونه ...

ناهارمونو خوردیم ... من اومدم تو یاهو ببینم خبری نیست و رفتم 360 که کامنتامو بخونم ...

دیدم : دختره ف ا ح ش ه ،  ج ن د ه ... خجالت بکش بذار امید و آنی با هم باشن ...

تو مزاحمی ... مزخرف از جونشون چی می خوای ؟؟؟ و کلی فحش بد دیگه ... من و می گی ...

همین جوری 4 شاخ مونده بودم ...

زنگ زدم به امید که .............. ( حرفای امید و من برای پست بعد ===> پرده برداری از یه خیانت فاحش و آشکار ... )

 

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» وقتی همه اینارو اینجا می نویسم مثل یه پرده سینماست و انگار دارم تک تک لحاظاتشو زندگی می کنم ...

 

» چه زود گذشت انگار همین دیروز بود با مهشید و میلاد و امید بیرون بودیم ...

 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:22  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
جمعه 1386/05/12

با تو رفتم ..          بی تو باز آمدم ...        بر سر کوی او دل دیوانه ...

     پنهان کردم ...         در خاکستر غم ....        آنهمه آرزو دل دیوانه ...

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی ؟؟؟         تو مرا با عشق او آشنا کردی ...

   پس از این زاری مکن ...   هوس یاری مکن ...   بخواب آرام ...    دل دیوانه !!!

...............

یادش بخیر نغمه هروقت این نغمه رو سر می داد عاشقانه تک تک کلماتشو می بلعیدم با اینکه هنوز خیلی بچه بودم و هیچی از دوست داشتن نمی فهمیدم ...

بهش می گفتم نغمه این شعر رو می نویسی برام ؟؟؟ می گفت بعداً ... ولی هیچ وقت نمی دونستیم تک تک کلماتش در خاطرم می مونه ...

سلام ...

منتظر داستان 11مید نه ؟؟؟

خلق یک حماسه ؟؟؟ یا چه می دونم ... فراغ ؟؟؟ خیانت ؟؟؟ جدایی ؟؟؟ تنهایی ؟؟؟ یا ... نه این خبرا نیست ... هیچ کدومشم نیست ... شاید بعد ها باشه نمی دونم الآن نیست ...

تو ذوقتون خورد ؟؟؟ پس برید منتظر چی هستید ؟؟؟

یا شایدم اومدید ببینید من چطوری تولد امیدمو جشن گرفتم ؟؟؟

آخه عشقی که اون نمی خواست مگه چقدر پیش می رفت ؟؟؟

یا چقدر حق این و به من می داد تا قدم به جلو بذارم ؟؟؟

و کی باید منتظر یه سیلی می بودم کهمن رو از حرکت باز داره ؟؟؟

تو یه بلاگی نوشتم ورود زیر 18 ممنوع ...

من پاکیم رو هدیه کردم به امید ... جالب نه ؟؟؟ یه دختر که فقط 16 سال داره ...

من نجابتی که همه می گفتن قابل تقدیر و ستایش هستش رو دو دستی با تمام وجود و در نهایت عشق کادو کردم و روی کارتش هم نوشتم تو مالک روح و جسم من هستی ... فرشته نازم تبریک می گم ... کم چیزی نیست ... البته شاید به نظر امید عادی تر از آب خوردن روزانه بود ...

نمی دونم ولی نه ... ( I'm not a slut ) ... هرگز این فکر رو نکنید ...

بزرگترین گناه من رو امید یکبار با کمال بی توجهی و شاید خیلی عادی  تر از عادی در معرض دید همگان گذاشت ... " من تولدم کسی رو بوسیدم که ... " آره ... من فقط امید رو بوسیدم ... اون هم به خواست خودش ...

گفت می خوام بهت نزدیکتر از قبل بشم و باهم راحت تر باشیم ...

آنی ... آنی هنوز هم بود ... هنوز هم اس.ام.اس های امید به محبوبش آنی بود ... ولی من امید رو بوسیدم ... برای خودش هم غیر قابل باور بود ... ولی از عشق بود ...

باید بهش ثابت می شد ... امید من عاشق تر از چیزی هستم که تو فکرش رو می کنی ... اون هم عاشقانه بغلم کرد و من رو بوسید ... ولی این برای من تا امید زمین تا آسمون فرقش بود ...

من اولین بارم بود و اوج تجلی عشق بود برام ... ولی امید نه ... شاید یه عادتی که

قبلاً در گروهشون هم خیلی وقت ها انجام داده بوده ... و از این عادت حدود 6 ماه بود که دور افتاده بود ...

فرق زیادی نه ؟؟؟ می دونم ... من امید رو تا حد ممکن در مدت زمان کوتاهی بوسیدم و 11 شهریور برای ما یه سالگرد بزرگ و رسیدن و عاشق شدن ما شد ... ولی ... انگار خدا با ما یار نبود ...تولد امید سه شنبه بود ...

دقیقاً هفته بعد یعنی 19 هم قرار شد من و مهشید با میلاد دوست مهشید بریم بیرون ... مهشید می گفت تنهایی می ترسه که بلایی سرش بیاد ... و بیشتر از اینکه بخواد من باهاش برم تمایل داشت امید بره که محافظت کنه ازش و منم بهانه کرد ... و بعد هم عصر مهشید به خونه ما بیاد ...

من با امید پاتوقمون ( شهیدای گمنام ) قرار کردم و بدترین کارمم این بود که با مامانم هماهنگ نکردم چون می دونستم می گه یه روز دیگه برید بیرون بذار امروز مهشید بیاد و این رسم مهموندار نیست مهشید بخواد بیاد تو به عنوان صاحبخونه پاشی بری بیرون ... ساعت 10:10 قرار کردیم و من 10:30 رسیدم مثل همیشه و امید هم کلی قر زد ... قرارمون با مهشید سر بازار صفویه ساعت 10:30 بود و امید کلی غر زد که مهشید کشته مارو ... وای خدای من ما ساعت 10 دقیقه به 11 رسیدیم که دیدم مهشید نیست ... نمی تونستم به خونه مهشید اینا هم زنگ بزنم که بدتر نگران بشن ... از قضا موبایل من پین کد و لاک کد داره که هردو شماره مثل هم هستش و فقط در یه 2 تفاوت دارند ... من موبایلمو خاموش کردم ... اومدم که روشن کنم که ... سه بار به اشتباه جای پین لاک کد زدم و موبایلم فقط پوک کد می خواست ... و دیگه روشن نشد ... یعنی مشه گفت که رسماْ و شرعاْ بود که گاوم زایده بود ... امید عصبی که مهشید پیچونده غر غر می کرد و بدتر من و عصبی می کرد ... مامانم هم زنگ می زد سکته می کرد ... شرایطم دیدنی بود ولی من بیدی نبودم که به این بادها بلرزم ... مهشید به من گفته بود خیلی بلند بپوش که  جلو میلاد بد نشه ( آخه دیده بود مانتوی جدیدم خیلی کوتاهه ) منم جین پوشیدم سر تا پا و امیدم معقول پوشیده بود ... ما ساعت 11 قرار داشتیم سر پارک ملت با میلاد ... که خانوم مهشید ساعت 11:30 خیلی خندان اومد و گفت فکر کردم پارک وی خیلی نزدیکه به صفویه نگو با جام جم اشتباه گرفتمش ... در اون لحظه اگر خرخره مهشیدم می جویدم کمم بود ... خلاصه گفتم پسرا از آدمایی که کلی دیر می کنن بدشون می آد ... ولی نه مثل اینکه این آدم بیشتر از حد بی خیال بود ... منظورم میلاد بود اونم نیومده بود ... بیچاره امید کلی اعصابش خورد شده بود از دست همه ... ماهم تا وارد پارک شدیم و دیدم میلاد نیست رفتیم آب بخوریم ... منم مثل همیشه یه جوری خوردم که امید مسخره کردناش شروع شد ( می خواستم از این حال و هوا در بیاییم و امید از کج خلقی در بیاد که انقدر بهش بد نگذره و بی خیال همه چیز شدیم و اصلاْ مهم نبودن نه مهشید و نه دیگر )... و شروع کرد به شوخی ... مهشید به قول امید عین مامان بزرگا اومده بود ... به جاش من و امید هر دو کتونی و جین و رله و مثل سن و سالای خودمون ... مهشید یه کیف خیلی کوچیک زنونه ... کفشای خانومانه ... روپوش تنگ و مشکی ... یه روسری که خیلی بیشتر می کرد سنش رو و آرایش ( فکر کن برای پارک ) و عینکی که بر تمام این ها می افزود و سنش رو خیلی بالاتر می برد ... خلاصه ... من و امید همون اول پارک با شوخی های امید شروع کردیم به دویدن و دنبال هم کردن و خیس کردن هم دیگه همه نگاهمون می کردن ولی به هیچ جامون حساب نمی کردیم ...

انگار ما دو تا فقط مهم بودیم و عشق و حالمون ...

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» بچه ها یه سوالی داشتم :

تولد پارسا امید رو خیلی بد برگزار کردم ؟؟؟ البته ۵۰ تومن هم دادم بهش چون عطری که  می خواست ایران  نبود ... ( قبلش هم پول موبایل داده بودم ۶۸ تومن همه داریم همین بود ) ... حالا دوست دارم بدونم چطور برگزار کردمش ؟؟؟

 

» راستی بازم تولدت مبارک ... با اینکه ۱ سال گذشته و هنوز تولدت نرسیده ...

 

» بچه ها سلام می بخشید که نظرات این پست رو بستم همه نظراتتون رو برای پست بالایی که ادامه همین هستش بذارید ممنون می شم ...

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:11  توسط HaPoO  

~ ~ ~
یکشنبه 1386/05/07

ماه من ...

اصلاً مگر قرار است در تمام دنیا هرکسی برای خودش یک ماه داشته باشد ؟؟؟

ماه من ، سال هاست که پشت ابرها قایم شده و خیال بیرون اومدنم نداره ...

دلم برای توپولی خیلی تنگ شده ( معلم هندسه سال قبلمون که مامانم به شوخی می گفت توپولی تجسم کنید یه توپ پینگ پنگ رو یه توپ بسکتبال همین بود نسبتش ... )

یادش بخیر سر زنگهای هندسه با اینکه هیچ کسی جرئت نفس کشیدنم نداشت من عاشقانه ته دفتر هندسه ام جفنگ می نوشتم و در رویا پردازی های خودم سیر می کردم ...

یه روز که خیلی سردم بود تو زمستون ماه اسفند ... یادمه یه همچین چیزی رو نوشتم :

" حال و هوای عجیبی دارم !

از درون دگرگونم ... با چند خط مبهم این حس را روی کاغذ آوردم ... لعنت به این خط ها که تا مرا تنها در کنجی گیر می آورند شروع به آزار می کنند ...  آن ها هم می خواهند همچون من سردرگمیشان را به رخم بکشند ... ولی سخت در اشتباهند سیاهیشان بیشتر تو ذوق می زند ... اصلاً چه می خواهند ؟ بر روی این کاغذ که به سپیدی برف است دنبال چه هستند ؟؟؟ وای برف دلم هوای برف کرده است ... برای ریز باریدنش که دستان یخ زده ام را در آن ها فرو کنم و احساس زندگی از وجودم پربکشد ... سعی می کنم به افکارم جهت بدهم همچون این خط ها که روی کاغذم جهت می گیرند و از میان خطوطی مبهم چهره ای آشنا پدید می آید ! چقدر آشناست ... وای نه دیگر نه ... این دفعه نمی گذارم و تصمیم به پاره کردن آن می گیرم ولی آن چشم های افسونگر اجازه نمی دهند ... چقدر به این چهره نیاز دارم ! به دستان توانا و مهربانش ... به نگاه های پرسشگر که با هر کدام از این نگاه ها به رویایی دست نیافته می رسم و آرزوهایم نچندان دور بنظر می رسند ... چه برق عجیب و گیرایی خاصی دارند ...

نه ! بودن اما نبودنش برایم سخت و غیر قابل تحمل است ... عجیب است ، با هر بار دیدن این چهره از غلیان درونیم کاسته می شود ...

                                                         چقدر به دستان توانایش نیاز دارم !!!

خانوم نازنین ....( این سه نقطه فامیلیمه بیا پای تخته !!!

اه ... لعنت به این زنگ ... لعنت به این دفتر ... لعنت به این معلم که همیشه خروس بی محله  ...

باز هم سر جام بر می گردم و در رویاهایم غرق می شوم ... چه برف ریزی می بارد ...

خوشا به حال خدا که همواره با اوست ... "

                                                                                                        11/12/85

 

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» سلام دوستای نازم اگر حوصله اش رو داشتم ۱۱ مرداد ۱۱مین داستان رو می ذارم ... منتظر همگی هستم ... دوستون دارم کلی تا ...

 

» یه چیز مهم دیگه اینکه من عاشق هندسه ام و آخرین جمله به این خاطر بود که از اون حال و هوا در اومدم و جالبتر اینکه من تو کل ۹۰ نفر یکی از تنها ۲۰ های هندسه بودم  ... هندسه ای که ۳۰ تا زیر ۱۷ داشت ...

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker