امید سلام ...
- سلام چطوری ؟؟ امروز عالی بود خیلی خوش گذشت ...
- امید وقت داری چند دقیقه جدی صحبت کنیم ؟؟
- آره حتماً مهشید اونجاست ؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ مهشید چیزیش شده ؟؟؟
عاشق شده چی شده ؟؟؟
- نه منم که نابود شدم ...
- ا چرا ؟؟ چی شدی ؟؟؟
- امید تو با آنی دوستی هنوز ؟؟؟
- آنی ؟؟؟ اون چرا یهویی اومد تو ذهنت ...
- امید نیما رو می شناسی ؟؟؟
- آره دوست پسر درساست که درسا بهترین دوست آنیه ...
- نیما امروز همه اجداد من و آورد جلو چشم برو ببین چه فحشایی که نداده ...
قضیه چیه ؟؟ می گه ولت کنم که تو با آنی باشی ... این یعنی چی ؟؟؟ مگه تو
توی تیر نگفتی آنی برای همیشه رفت و فقط ما دو تاییم ؟؟؟
- ببین نازنین حقیقتش اینه که آنی به من گفت یا فقط با من باش و همه دوستات مخصوصاْ دخترا رو بذار کنار حتی گلفام که دوست معمولیم بود و دوست دخترم نبود و بهترین دوران رو داشتیم قبلاْ ... منم چون آنی رو دوست داشتم قبول کردم ... حتی تورو هم گفت که کنار بذارم چون چند بار اس.ام.اس اشتباهی زدم براش که نازنینمی و عاشقتم و اینا ... اونم گفت نازنینم بذار کنار ... منم گفتم باشه سعی هم کردم ولی دیدم نمی شه ... بهش گفتم نازنین و نمی شه اون یه دوست معمولیمه ... بعدم آنی گذاشت رفت ... رفتن آنی مصادف با این بود که تو نامه دادی که با آنی باش من می رم ... نمی دونم عجیب بود هردو می خواستید که تو بری و هردو می گفتید آنی بمونه .. به هر حال آنی برای 10 – 14 روز رفت ... یه شب حالم زیاد رو به راه نبود اس.ام.اس زدم به آنی و صحبت کردیم و دوباره باهم دوست بودیم و اونم پذیرفت ... ولی دیگه به تو نگفتم چون نمی خواستم از دستت بدم ...
- خب پس الآن که به ناخواه تو و برخلاف میلت فهمیدم٬ می رم ... آنی به تو نیاز داره ... من به خاطر از دست دادن دوست قبلیم می خواستم باهات چند وقت صحبت کنم و آرومم کنی٬
ولی مثل بچه ها عاشق شدم و نشد ... ولی دیر نیست ... می رم ...
- نه نازنین از اواخر مرداد به بعد من دیدم به هر دو دارم ظلم می کنم ... به آنی گفتم من نازنین رو دوست دارم ... و نمی تونم با کسی باشم ... حداقل انقدر زنیت داشت که کاری کرد که بفهمم با یکی بودن خیلی بهتره ... چیزی که تو این 5 سال هرگز نمی دونستم ... به همین خاطرم رفتم ... آنی هم من رو خیلی دوست داشت یعنی عاشقم بود خب منم دوستش داشتم و هنوزم دارم و می دونستم خیلی ضربه می خوره ولی خب تورو انتخاب کردم ...
- امید تو یه دروغگویی ... واقعاً که ... همه پسرا فقط بلدن با آدم بازی کنن ... تو قهار تر هم بودی چون نفر قبل به خواسته هاش نرسید حتی دیدن من ولی تو نه ... ازت بدم می آد امید ... عشق برای تو حیف ... عشق صداقت می خواد ... صداقت اولین شرطش هستش و تو اولین شرط رو نداری ... امید هرکی سوی خودش بره ... توهم برو با آنی ... همین دو هفته ای که باهم نبودین بسه ... برو خداحافظ ...
- نه نازنین این کارو نکن منم مثل تو عاشق شدم ... نازنین الآن خیلی دیره ... نازنین به خاطر تو همه کار کردم ... نازنین بسه ... تروخدا ... قرار باهم باشیم ... یادت نره باهم ... (دیگه نیم تونستم ... اشکام مهلت نمی داد حتی مهلت فکر کردن ... امیدم تو زرد از آب در اومد ؟؟؟ وای من فردا دارم می رم کیش با این روحیه ؟؟؟ لعنت به هر چی عشق و خیانته ... منی که روزی 6 ساعت با امید صحبت می کردم ... الآن چی کار کنم که ... وای نه خدایا مهشید داره می بره ... گفت عاشق نشو اینم مثل بقیه است تازه بدتر از بقیه چون با دوستای خودتم بوده ... نه آخه چرا من ؟؟؟ )
خدا جونم الآن چیکار کنم ؟؟؟ آخه این دوستای خودمم مگسانند گرد شیرینی ...
تنهایی دیوونم می کنه ولی غروری که تا آلان نداشتم رو باید داشته باشم .. این چه وضعیه ؟؟؟ همه آدم رو له می کنند ... خدایا تو کمکم کن ... تو همیشه پیشمی ...
وای به وجود یکی مثل امید نیاز دارم دفعه قبل امید حمایتم کرد و منو از اون دوستی بیرون کشید ... حالا که خودش این کارو کرده ... آخه یکی نیست بگه دختر تو چقدر احمقی مگه تو چقدر نیرو داری که امید رو از عادتاش دور کنی ؟؟؟
امید خو گرفته توهم هیچ کاری ازت ساخته نیست ...
وای چقدر تنها می شم ... ولی امید باید بفهمه احساساتم بازیچه اش نیست و منم عروسک خیمه شب بازیش نیستم که هرروز برقصونتم اونم با ساز خودش ...
ولی آخه ... برم کیش و برگردم تکلیفمو روشن می کنم ...
به این ایمان داشتم که خدا باهامه اگه حکمتش این بود که برم از پیش امید می رفتم چون سر قبلی هم ناراحت بودم ولی فهمیدم یه آدم پوچ بود و امید بود که وجودو بهم برگردوند ... فکر کنم این حس ششم بدترین چیزه چون بهم می گفت از پیش این نباید بری ...
تو و امید باهم خواهید موند ... ولی این بیشتر روحم رو زجر می داد چون مستحق خیانت نبودم ...
و چیزی که همیشه آرومم می کرد این بود که همیشه مطمئن بودم خدا عاشقمه ... این رو خیلی از جاها بهم ثابت کرده و کاری کرده که همیشه به خواسته هام اگه معقول و از روی هوس نباشه ٬برسم ... پس به خدا توکل کردم و رفتم سفر ... اما ... انگار خدا چیز دیگه ای می خواست چون ... ( دفعه بعدی همه رو می فهمید ... ببخشید که دیر شد ... )
:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:
» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟
» دوستای نازم سلام ببخشید دیر شد ... مسافرت بودم جای همگی جداْ خالی ...
![]()
