تبليغاتX
دختر اما آبستن
جمعه 1386/04/29

سلام ...

امشب شب آرزوهاست ...

شاید الآن خیلیا تو دلشون بگن : یعنی خدا آرزوهای ما رو هم می بینه ؟؟؟

پس چرا جوابی نمی ده بهمون ؟؟؟

یادمه وقتی بچه بودم ... دندونای شیریم می افتاد ...

می ذاشتم زیر بالشم و مامانم می گفت: یه آرزو بکن که فرشته خدا بر آورده کنه ...

بعدم می گفت به منم بگو تا به فرشته زودتر بگم ...

چقدر دنیام کوچیک و خواستنی بود ... هرچی بیشنر بزرگ شدم

خواسته ها و آرزوهام رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفت و در حقیقت یه جهتی برای آینده به خودش گرفت ... شاید آرزوهام خیلی کوچیک باشه ولی می دونم به بزرگی دلمه و برام مهمترین هاست ... خدایا الآنم حاضر دندونامو بکشم و بذارم شاید آرزوهام برآورده شه ...

خدایا دلم خیلی برات تنگ شده ... بیش از اندازه ... دیگه نماز خوندن هم کفایت نمی کنه ... دل تنگیام خیلی بیشتر از این هاست ... باید برم از یه نوزاد تازه متولد شده بپرسم من 17 ساله که خدا رو یادم رفته ... یادم رفته که خدا چه شکلی بود ...

تو که تازه اومدی خدا چه شکلی بود ؟؟؟ یکمی برام می گی ؟؟؟

تازگیا خیلی زود رنج شدم ... خدایا مثل همیشه حامیم باش ... خدایا جز تو هیچ کسی رو ندارم ... من عاشقانه می پرستمت ... به قول دوستام ... دل مهمه تا به خدا راه یابی ... خدایا بدی هارو از دلم بزدا ... دلم رو پاک و شفاف کن تا مثل بچگیام هر لحظه به عشق تو زندگی کنم با اینکه اونوقتا هنوز معنای خدا رو نفهمیده بودم ...

بزرگترین آرزوی امشبم اینه که خدایا من و بیشتر از هروقت دیگه ای نزدیک خودت کن ... من خیلی دارم تلاش می کنم ولی تو هم کمکم کن ... این از اون لحظه هایی که فقط یه رد پا رو شنای ساحل مونده و تو می گی که داری کولم می کنی ...

خدایا همیشه پیشم بمون ...

همیشه معشوقه من باش و من و هرگز به حال خودم رهام نکن ...

خدایا سلامتی و عشق و محبتت رو از هیچ بنده ایت دریغ نکن ...

همگی بهت محتاجیم ... خدایا نعمت سلامتی رو از پدر و مادر منم دریغ نکن ...

به بنده هات طول عمر بده و کاری کن که همه به نوع خودشون با عزت زندگی کنند ...

کسی گرفتار و محتاج هیچ کس دیگه ای نباشه ...

خدایا همه رو سعادتمند کن و راه درست رو نشونشون بده منم جزو

کوچیکترین بنده ات به حساب بیار و راه درست رو نشونم بده تا هرچی زودتر بهت برسم ... خدا جونم به اندازه 11 تای همیشگیم عاشقتم و می پرستمت ...

پس بیشتر از همیشه کمکم کن و همراهیم کن ...

عاشقانه می پرستمت ... 

خدایا امید بشتر از هر وقتی بهت نیاز داره ... امسال سال سرنوشتشه ...

پس هر کجا که هست بیشتر از همیشه حمایتش کن ...

همه نیازمند عشقتیم ... عشقت رو از هیچ کدوم از ماها دریغ نکن ...

خدایا به فرشته کوچولوم یاسی نازمم اون چیزی رو که می خواد بده که فکر کنم ماهترین

و مهربونترین فرشته ای که خدا آفریده و در کنار من قرارش داده ...

خدا جونم به داداشی آرمینمم چیزی رو که می خواد بده ... تحصیل در رشته ای که دوست داره چون دلش مثل دریاها وسیع و زلال و فوق العاده پاک و مهربونه

آمین ...

 

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:32  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
دوشنبه 1386/04/25

سلام ....

می دونین یک هفته ای که زندگیم رو در معرض نمایش و

دید همگان نذاشتم به چی فکر می کردم ؟؟؟  " زندگیمو باید بگیرنو قصه کنن "

به یه موضوع تکراری ، همیشگی و خیلی درد آور ...

نمی دونم چی بگم ؟؟؟

با خودم فکر می کردم سام همون آقا سگه ... من یه دخترم که فقط دارم واق واق می کنم !!!که چی ؟؟ خب حالا هدفم از این همه نوشتن و کند و کاو و جذاب نشون دادن زندگیم چیه ؟؟؟به قول اون حالا یا عاشق یا فارغ که هر کدوم به درک رفتیم ... چه کاریه ؟؟؟ اصلاْ واقعاْ چه مهمه ؟؟؟که مخاطبم دو نفر باشه و بقیه برای بالا بردن آمار بلاگ هاشون که اصلاً هم معلوم نیست قصد و هدفشون چیه می آن می زنن نازنین جونم ، عزیزم زیبا بود ... منم آپم بیا ... آخه یکی نیست بگه تو نویسنده ای ؟؟؟

اگر نویسنده بودی که نوشته های دیگران اهمیت داشت ...

جداً می گم رفتم یه بلاگی زیبا بود ... هر دوروزی 120 تا نظر داشت حداقل ... ولی همه آف لاینای یاهو رو کپی می کرد تو کامنتاشم که می رفتم یه عده مثل خودش نوشتن آفرین قشنگ بود ... منم آپم ...

اینم شد بلاگ نویسی ؟؟؟

اصلاً ادعا ندارم که خودم خوب می نویسم نه اصلاً چون از یه دختر 16 ساله شاید توقع همینش هم زیاد باشه و شاید پوچ و بیش از حد تهی از احساسم ولی می دونم که من تمام این لحظات رو زندگی کردم و با هرکودومشون سرشار از لذت به قله کوه ها رفتم یا به قعر دریاها سقوط کردم ...

ولی یه دنیا خاطره است هرکدومشون ... من فقط دوست داشتم یه همچین چیزی رو بنویسم تا شاید حتی یک نفر ازش استفاده کنه و یه یادگاری از امید برای همیشه داشته باشم ...

حالا چه فرقی داره ؟؟؟ به هم رسیدیم یا از هم جداییم ؟؟ مگه رمان های مودب پور و فریده شجائی و دنیل استیل که می گین آخرش چی می شه ؟؟؟ وسطاش رو ول کردین رفتین چسبیدین به تهش ؟؟؟

مثلاً باید تهش یا من بمیرم یا امید یا به هم برسیم و خیانت بکنیم بهم؟؟؟

نه دوستای گلم ... من خیانت هم دیدم و عاشق شدم ... اصل همینه ... اگه قرار باشه تو عاشق باشی اونم عاشق دو طرفه این که نشد عشق ... این که نشد زندگی ... عاشق سینه چاک همید این فوق العاده است ولی از کجا معلوم تو موقع سختی تنهاتون نذاره ؟؟؟

عشق = آزمایش ... من فکر کنم با یه نمره خوب از این آزمایش خدا و امید بیرون اومدم ...برام بنویسید دوست دارید ادامه بدم این داستان رو یا اینکه نه حوصله سر می بره ؟؟؟

اگه گفتید ادامه ندم که آخرین داستان من و امید رو می گم که تولد پارسال امید بود و اگرم خواستید من ادامه بدم بگید چرا ؟؟؟ دوست دارم بدونم این همه بهم می گید بهم برسید و قشنگه چرا یه همچین آرزویی برامون می کنین ؟؟؟ و قشنگیش کجاست ؟؟؟ همه جاش مونده اون وقت شما کجا رو تا حالا قشنگ می دونستید ...

قصد توهین نداشتم خیلی اعصابم از زمین و زمان خورده ...

مرسی همه تون رو کلی دوست دارم ...

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
شنبه 1386/04/16

براي لذت بردن از زندگي ، كافيه كمي احمق باشي !!!

.......

یه چند تا از اتفاقاتی که سرش از خنده ترکیدیم اینا بود ...

پاتوقمون خیابون میرداماد بود ... یعنی زیاد می رفتیم ... یادمه یه روز من و امید داشتیم راه می رفتیم و شوخی و خنده و از این جور برنامه ها ...

روز قبلش مدرسه مثلثات داشتیم و منم اصلاً نمی فهمیدم ArcTnag (آرک. تانژانت) به کجای آدم می یاد و امیدم چون از نظر تحصیلی یه سال بالاتر از من بود خیلی سعی کرد بفهمونه ولی مرغم یه پا داشت و هی اذیت کردم و گفتم نمی فهمم و اون از پدرشم پرسید منم هی اذیتش کردم گفتم نمی فهمم ...

آقا تا اینجا داشته باشید ... چون حدوداً هرروز بیرون بودیم فرداش رفتیم بیرون ...

رفتیم آرین و امید نسکافه سفارش داد منم چون از تمام مشتقات قهوه جز کاپوچینو بدم می آد گاگاپوگا (امید تو بچگی به آب پرتقال می گفته گاگاپوگا ) سفارش دادم ...

مال امید یه فنجون مال منم یه لیوان اندازه  دسته خر اونم کلی مسخره کرد و چون صبح بود اکثر مغازه ها بسته بود خلاصه از رستورانش اومدیم بیرون و عزم رفتن کردیم که یک دفعه امید بدن من و فشار داد ... منم از درد آخم رفت هوا کلیم خجالت کشیدم ... گفتم مسخره ... اونم گفت جواب دیروزت ... کاری که ع.ض داره گله نداره !!! بعد یادمه رفتیم سوار تاکسی شدیم ... بریم سر میرداماد ...

کیف پول منم دست امید بود ( غیرت و دارید من حساب می کردم ... ) داشت می گشت و فال هایی که توش بود رو می خوند ... یادمه کلیم توش پول بود ...

پول تاکسی و دادیم و پیاده شدیم ... یه 100 متر گذشتیم سر چراغ قرمز اسکان بود و خیلی مونده تا برسیم به چهارراه ...

دیدم یه دختری داره می گه آقا !!! آقا !!! ما هم برگشتیم یه دختر جوون می گفت آقا کیف پولتون افتاد ...

منم شروع کردم تیکه که خاطر خواه هارو می بینی چقدر به فکرت هستن ... یارو 100متر دویده ... بابا بده کیف پولتو داده حداقل شماره می دادی .... ( دختره از یه پاترول پیاده شده بود و دنبال امید می دوید ) ...

امیدم کم نمی آورد و جواب می داد ... اونروز یکی از بهترین روز هاموی دوستیمون بود ...

من اصولاً دختر فلترونی هستم ... امید و آوا و خیلی های دیگه می گن فلترون ... اگه منظرومو نفهمیدید اشکال نداره بگذریم ... یه روز باز تو میرداماد داشتیم راه می رفتیم ... آقا هیچی چشمت روز بد نبینه ... من و امید کل کلمون گرفت وسط خیابون ... گفتم مردشی برقص ... آخه تو خیلی چیزا قراره کل بخوابونیم ... خدا رو شکر من تو رقص کلشو خوابوندم ولی به هرحال رقصش خیلی خداست ... گفت پایم ... شروع کرد به رقصیدن ... منم روسری سرم بند نمی شد ...هی افتاد و جلب نظر شد دو برابر ... و همه دیگه فقط ما دوتا رو می پاییدن و عین دو تا دیوونه یا پت و مت نگاهمون می کردن ... البته خوب بود واسشون چون فیلم آتش بس رو داشتین به طور زنده می دیدن بدون بلیط و هیچ خرج و مخارجی ...

بعد امید دستشو انداخت رو شونه ام و گفت حال کردی ؟؟؟ چون ازش کوتاهترم خم شده بود ... دوتا سرباز از کنارمون می گذشتند ... چنان نچ نچی کردند که ما آب شدیم رفتیم تو زمین ... رسیده بودیم به آخرای مرداد و مدارس هم تموم شده بود یادمه 7 شهریور 85 رفتیم بیرون ...

قشنگ یادمه پنج شنبه بود و نزدیکای ظهر حدوداً ساعت 11 قرارمون جلوی پاتوق ( همون شهیدای گمنام بود ) منم خوش قول ... کلی دیر کردم ... خلاصه گفتم می رم پیش مامیم ...

سوار شدیم رفتیم پارک ملت ... کم سوژه خنده داشتیم ... این روش ... وای یعنی فکر کنم ترکیدیم دیگه ...  داشتیم راه می رفتیم کلی دختر پسر تو پارک بودن ...

یادمه از کنار یه دختر پسری که بزرگ بودن می گذشتیم ... هیچی ... پسره جلو دختره زانو زده بود ... ما هم که سوژه کم داشتیم ... شروع کردیم ... من جدی گفتم : امید داره خواستگاری می کنه ها ... امیدم گفت : خاک تو سرش با این اسکل بازیش جلو زن نباید زانو زد ... گفتم : دختر !!! گفت : وقتی من تشخیص می دم به دکتر دیگه توضیح نده و رو حرفش حرف نزن بگو چشم ... همون لحظه پسره دست دختررو گرفت ... من گفتم ما بریم دیگه زیر 18 ممنوع شد ... یارو تا اومد نزدیکتر شه به دختره تمام جزوه های دختره ورق ورق شد و باد وسط پارک برد ... امید گفت هرچیزی حکمتی داره ... خدا نمی خواد ما یه فیضی ببریم و زد تو سر ما چون کلاس نباید مجانی باشه ... می خوای از این چیزا ببینی ثبت نام کن کلاس اصلاً بیا پیش خودم یادت می دم و کلی خندیدیم ... خلاصه ... رفتیم نشستیم ... من تا اون موقع حتی به زور تو چشمای امید نگاه می کردم ... نشسته بودیم ... و من روبرو رو نگاه می کردم ... یهوی برگشت و برای اولین بار من و بوسید ... بوسیدن که چه عرض کنم حتی لبش به صورتمم نخورد ... اومد بوس کنه چون هدف و خوب نشونه نگرفته بود ... گرنم اونم از روسری که حتی تماسی هم حس نکردم بود ... منم نامردی نکردم و 5 دقیقه بعد از گردن کشیدمش و اول بازوشو گاز گرفتم ( به هرکی می خوام عشقمو ثابت کنم گازش می گیرم ... این به مهشید و امید ثابت شده است ... مثل سگ ها ... ) بعدم از لپش یه بوس کردم ... چه روزایی بود یادش بخیر ... کم کم داشت تولد امید نزدیک می شد و من هنوز هیچی نگرفته بودم براش و حتی به فکر کادو هم نبودم ....

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» امروز روز عشق است ... روز امید ناز من ...

امروز ۷/۷/۲۰۰۷هستش ... روزی که تو همه جهان روز خوشبختی می دونن ...

دوستای گلم همگی یه آرزو کنید ... امید نازم بازم روزت رو بهت تبریک می گم و آرزوی من اینکه به هر آرزویی که داری تو این روز قشنگ برسی ... یادش بخیر اولین ملاقات ما تاریخ ۶/۶/۲۰۰۶ بود ... دقیقاً 1 سال و 1 ماه و 1 روز قبل !!!

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:55  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1386/04/13

!!!من و رها کن از این فکر تنهایی                       تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی !!!

..........

و اما

یادمه یه بار داشتیم در مورد ازدواج حرف می زدیم ...

امید قبل از دوستی  با من با یک اکیپی بود که خیلی نظرات و قانون های جالبی داشتند و شاید به همین دلیل هم امید بیش از اونچه که توقع داشتم بی غیرت بود ...

توی این گروه چند دختر و چند پسر بودند که فوق العاده باهم صمیمی بودند که متاسفانه همه اون ها رفتند آمریکا که خواسته بودند امید رو هم با خودشون ببرند ولی امید گفته بوده تنها و بدون خانواده اش نمی تونه و باهاشون نرفته ... سالی که ما با هم آشنا شدم شهریور 84 امید خیلی وضع روحیش وخیم بود و البته حق داشت چون بعد از دو سال مجبور بود از بهترین دوستان و خاطراتش جدا بشه ...

یه بار حرف ازدواج شد امید گفت : ببین نازنین من با زنم این شرط و می ذارم که هم اون دوست پسراشو داشته باشه و بیاره خونه و هم من دوست دخترامو ... و اینطوری به هر حال ماهی 2 - 3 شب به هم می رسیم دیگه ...

من و اکیپمونم همینطوری بودیم ...

مثلاً سهیل و ساناز نامزد بودن تو آمریکا ولی اون دوست دخترای خودشو داره اینم دوست دوست پسرای خودشو ...

فکر کنم تو زندگیم هرگز انقدر شاخ در نیاورده بودم .... من با چه جور آدمی داشتم زندگی می کردم ؟؟؟

منی که یادمه با نفر قبلی هم به زور دست می دادم و 4 بار بیشتر ندیده بودمش ...

منی که با تمام دوستا و فامیلامون جوری رفتار می کردم که می گفتن بهم پسری ...

همیشه وقتی با دوستای خانوادگی و فامیلامون می رفتیم باغ پدر بزرگم همه دخترا می موندن من با 10 – 15 تا پسر می رفتم کوه 6 صبح راه می افتادیم 10 قله بودیم ... خدایا ...

امید سرشار از احساسات سن بلوغ بود و من حتی به خوبی و درستی درک نمی کردم ...

نه اینکه نمی دونستم !!! بلکه بهتر از خیلی از آدمای بزرگتر از خودم آشنا بودم با این طور مسائل ولی تا به حال در درون خودم به دنبال کشف اون نگشته بودم ... چطور می تونستم همچین آدمی رو مثل خودم کنم ؟؟؟

من نمی تونستم مثل اون شم چون عقایدش به درد همون آمریکا می خورد و نه در کشوری مثل ایران ...

اون شب خیلی جا خوردم ... حتی تصمیم گرفتم با امید تموم کنم  ... چون من نمی تونستم با همچین آدمی با این طرز تفکر راه برم و زندگی کنم ... با اینکه خیلی خوب و عالی خودش و احساساتش رو کنترل می کرد و کوچکترین حرفی نمی زد ولی ...

تا همین ماه مردادشم که نگهش داشته بودم و 5 ماه از عادت ها و روزمرگی هایش دورش کرده بودم زیاد بود و او دیگه به نظرم حوصله اش سر رفته بود ...

ولی من واقعاً چه کار می تونستم بکنم ؟؟؟ جنگ بزرگی بین عقل و دلم براه افتاده بود و آتش این جنگ

وقتی سوزنده تر می شد که اس.ام.اس های اشتباه امید را در می گرفتم و در این مواقع بود که قلبم توانش را از دست می داد و کم کم عقل فرمانروا می شد ولی این حتی 1ساعت هم طول نمی کشید و تمام اس.ام.اس ها و این برنامه ها پایان می یافت و باز هم قلب و دلم بود که فرمانروایی کل را می کرد ...

و کم کم داشتم به معجزه عشق پی می بردم ... ولی آیا واقعاً عشقی در کار بود ؟؟؟ یا من هوسی زود گذر یا چه می دانم دوست داشتن را با عشق اشتباه گرفته بودم ؟؟؟هیچ کدام را نمی دانم ... ولی می دانستم ترک یا رهایی امید برایم غیر قابل تحمل بود و من حاضر بودم امید گه گاهی با من فقط صحبت کند و با آناهیتا باشد ... ( شاید هم تمام این ها شعاری بیش نبود !!! )

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» مامان خانومی نازم که من نمی گم فرشته ای همه می گن از مهربونی و ماهی همتا نداری و نمی دونم به کی بد کردی که یکی مثل من گیرت افتاده ... خانوم نازه عاشقتم و روزت کلی مبارک ... واسه تمام این ۱۶ - ۱۷ سال به خاطر این همه لطف ازت ممنونم ... عاشقانه دوست دارم و ایشالله همیشه سایه ات بالای سر ما باشه که خدا انقدر عاشق من هست که من و تو دامن همچین فرشته ای گذاشته ...مثل اسمت یه دنیا صفا داری و سرشار از عشقی " مینوی نازم " ...

 

» فرشته جون به شمام تبریک می گم ... نمی دونم شما به کی گناه کردید که امید گیرتون افتاده ...دیگه لازم نیست از شما تعریف کنم مامانتون از زیبایی و مهربونی خوب اسمی روتون گذاشته اسمی که از همه لحاظ لایقش هستید " فرشته " ... هم خودم هم امید روزتونو تبریک می گیم ...

 

» بدری جون روز شمام مبارک من و یاسی کلی تبریک می گیم و دوستون داریم ...

 

» جا داره به تک تک خانوم ها و مادرهای دیگه روز زن و مادر رو تبریک بگم ... 

بگم دوستون داریم

                                                       

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1386/04/07

                                      » رفتن دلیل نبودن نیست«

 

دنیا چقدر کوچک بود برایمان ...

اندازه دل ما دو نفر ... امید هم کم کم داشت رام می شد و کم کم معنای محبت در دلش جا باز می کرد ... در دلی که وسعت اقیانوس ها هم در برابرش هیچ است ...

تازه به سرآغاز خوشی ها دست یافته بودیم ...

از هر دری سخن می گفتیم و فقط با هم بودیم ... صحبت می کردیم ... از همه طرف ...

یک روز در مورد ایران بحث می کردیم ... بحثی که دیشب هم با یاسی و یکی از دوستان داشتم می کردم ...

نمی دانم چه شد که امید بازم هم داغ دلش تازه شد و باز هم نارضایتیش سر باز کرد ...

حرف هایش زیبا و شندینی بود ... برایتان می نویسم شاید شما رو هم به فکر واداشت و کمی به احوال و اطراف خود بهتر بنگرید ...

حرفهایش می زد که شاید حتی در مکتب هیچ استادی فرا نمی گرفتم ... و شاید هرگز این چنین به احوال و اطرافیانم این چنین دقیق نمی شدم ...

- ببین نازنینم ، من و تو توی یکی از بهترین سن های خود هستیم ... دوره ای که تو همه دنیا سعی می کنند بیشترین لذت رو ببرند ... ولی مثل اینکه ما ایرانیا حتی لذت بردن رو هم بلد نیستیم ...

- وا امید چه حرفایی می زنیا مثلاً ؟؟؟

- مثلاً ؟؟؟ نپرس که به حال خودم و هم سنای خودم تاسف می خورم ... نازنین مهمترین بخش زندگی ما تو این دوران رقم می خوره و با اینکه باید لذت ببریم ولی درست نیست که همه چی رو فراموش کنیم ...

نازنین لذت بخشی از زندگی است نه اینکه تمام زندگی ولی ماها زندگی رو جزی از لذت می بینیم ...

اروپایی ها به خاطر اینکه مردم ما رو از حرکت نگه دارند مسئله ای مثل SeX و این جور چیزها رو تو ذهن جوونا و مردمی که قراره آینده کشورمونو بسازند ، انداختند تا ماها رو از فکر و چیز های حیاتی نگه دارند نمی گم بده چون بخشی از لذت هستش و اوج این لذت در سن بلوغ هر کسی هستش ولی نه اینکه نوجوونامون گندشو در بیارن ...

یادمه یه مقاله ای می خووند در مورد باند میکروب .... که برای چندمین بار گرفته بودنشون و با رئیس باند که یه دختر 13 ساله بود (!!!) و کلی دختر زیر دستش بودن ( دخترای 20 ساله نه کوچیک ) مصاحبه کرده بودند ... می گفت مهم نیست ما دست از کار بر نمی داریم فوق فوقش 100 ضربه شلاقه که واسه ما عین نون شب و عادت داریم ...

یا من دیروز با یاسی و یکی دیگه از دوستام حرف می زدم اینو می گفتم ... مد در تمام دنیا یکی از مهمترین و بهترین چیز هاست ولی نه این مد ... شما هرجای اروپا برید می بینید خیلی نرمال و عادی لباس می پوشند ... و مثلاً شبا که با دوست پسراشون بیرون می رن یا چه می دونم می رن دیسکو لباسای اونطوری می پوشند ولی ماها ... بگذریم ...

من عاشق وجود امید شده بودم و اون فهمیده بود چطوری من و روانی خودش بکنه ...

و موفق هم شد می دونست من از منطق لذت می برم بحث هایی مثل مشکلای نوجوونا و اینا راه می نداخت ..

وای امید ... چه روزایی بود ... چقدر زندگی شیرین بود ( و هست ) !!! چه دورانی بود ...

عین این آدم هایی که اول آشناییشونه یا همون اول نامزدی ... چه شب هایی بود و شاید من فقط گاهی از اون حال و هوا بیرون می اومدم که اس.ام.اس های اشتباهش بهم می رسید ...

لعنت به هرچی مزاحم بود ... لعنت به این SmS ها ... ولی خودم رو همچنان مجاب می کردم که

نه نازنین ... تو مالک امید نیستی و فقط تو ازش خواستی که امید مالک روح و جسمت باشه ...

پس حساسیت نشون نده ... امید آدمی هستش که می تونه همه رو بچرخونه و با هرکسی هم مطابق روحیاتش رفتار کنه ...

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ...

 

» و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نگه نمی دارد ...

"اوج هنر و تجلی از یاسی سپهری ..."

واقعاً یه رگ شعر و شاعری و احساسش رو از سهراب به ارث برده ... دارید که سروده اش رو ...

دو روز دیگه شاعر بزرگ و معروفی شد بدونید اولین اثرش این بوده ها ...

قربون این فرشته کوچولویی که اسمشو یاسی گذاشتن بشم ...

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/04/03

۷ عدد مقدسی است ...

۷مین داستان عشق من و امید این چنین است ...

به عشق تو سعی کردم ۷مین داستان با بقیه فرق داشته باشه ...

عشقم عدد خودته ... تویی که با کمال وجودم می پرستمش !!!

...............

و این چنین بود که من فکر کردم امید هم مثل من اسیر شده ... ولی دلم آرام نگرفت گفتم نکند مثل قبلی باشد ...

 به همین دلیل چنگ انداختم و او را هم به زور در باتلاق شیرینی که هرروز بیشتر در آن فرو می رفتیم ، کشیدم ... و شاید اکنون هزاران بار از خدا می خواستم که به زور و جبر من و روزگار نیاید و اگر دلش رضا داد همانطور که من خواستم او هم به خواست خودش وارد این باتلاق یا هر آنچه که نام می گذارم وارد شود تا شاید هرگز این همه درگیر مسائل گذشته نمی شدیم ...

به هرحال جاده ای سخت و وسیع و شاید بتوان گفت راهی غیر ممکنی را در پیش داشتم ...

دوستانم می گفتد امید را زجر نده ولی همچین آدمی تمام عشق و حال را در دنیا چشیده بود و به نظر من با خیلی از مفهوم هایی که هنوز هم برای عده ای در سن و سال او گنگ است او تجربه یکایکشان را داشت ...

پس اکنون بهترین وقت برای تجربه موقعیت دیگری بود ... شرایطی دقیقاً متضاد شرایط قبل و گاه به اصطلاح خودش شاید مکمل  !!!

و روزگار مرا معلم او انتخاب نموده بود تا آغازی تازه و شیوه ای دیگر را با کمال عشقی که در دلم داشتم

تدریس کنم ... من هم بی تاب بودم ... چون غیر ممکن غیر ممکن است و من مفهوم این را در این 1سال زندگی در کنار امید فهمیدم ...

ولی چگونه ؟؟؟ او هنوز با دنیای رویایی و خیال انگیز من هزاران مایل حتی بیشتر فاصله داشت ...

خیلی باهم صحبت می کردیم ولی امید هنوز همچون من نبود معنی عشق برایش گنگ بود و شاید در ذهن خود خیلی از کارهای مرا احمقانه می پنداشت (!!!)

ولی من این حرف ها سرم نمی شد ... باید از او بت دیگری می ساختم ...

این حرف هایی که تو چند خط بالا نوشتم انشاش با همیشه ام فرق داشت ...

خلاصه ...

یک روزی رفتیم بیرون و من دیگه دوست داشتم بازیچه باشم و امید این رو خوب درک می کرد و با تجربه ای که از قبل داشتم دیگه تحمل شکست و تنهایی و نداشتم ...

ولی امید چطور ؟؟؟ مثل نفر قبلی دروغگو نبود ... رک بود و همه چیز را صادقانه بیان می کرد بی هیچ ابا و اعتنایی و ترس از کسی ...

یه روزی رفتیم میرداماد و داشتیم قدم می زدیم که تصمیم گرفتم حرف بزنم ولی اون تو عوالم خودش سیر می کرد ... پس منم بالاجبار یه نامه نوشتم ...

و گفتم با وجود آنی نمی تونم بمونم (!!!) شاید احمقانه بود ... چون آناهیتا حدوداً 1سال بود که دوست دختر امید بود و خیلی بهتر از این ها باهم بودند ... این حرفارو از تک تک اس. ام .اس های اشتباهش می شد فهمید ...

یه نامه نوشتم و ازش خواستم که بگذارد منم بروم سوی خودم و راحت او و آناهیتا به دوستیشان ادامه دهند ... و براش نوشتم که آناهیتا از ما کوچیکتر است و از ما پاکتر پس احساس اونو به بازی نگیر ...

رفتیم آرین و من هم سربسته از موضوع نامه با خبرش کردم ...

یادمه اوایل تیر هم بود و وقتی دستای امید و گرفتم و گفتم شاید این آخرین دیدارمون باشه کلی جاخورد

و گفت : نه نازنین منم به تو عادت کردم و ... ( ازکلمه عادت کلی جا خورم ) گفتم بخون ازت جوابشو می گیرم ... و خواهش کردم که برسه خونه بعد بخونه ... اونم قبول کرد ...

رسیدم و زنگ زدم ... گفت نه من نمی تونم تو رو دوست دارم و ... ولی تو دلم یه چیز دیگه ازش حس می کردم ... نه اینکه دوستم نداشت ... نه منکرش نبودم ولی به عنوان یه دوست قدیمی که خیلی از اسرار هم دیگرو می دونستیم و باهم خوب بودیم ...

خلاصه ... امید سعی کرد خودش رو تغییر داده جلوه بده و جوری که که به من تلقین شه آنی رفته ...

ولی اس.ام.اس ها چیز دیگه ای رو می گفت ...

ولی منم شروع یه دوران جدید در زندگیم رو احساس کردم ...

امید بهم نزدیک تر شده بود و من باید مثل یه معلم دلسوز درس عشق رو ذره ذره بهش یاد می دادم ... کاری بس دشوار !!

 

 

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

 

» در جستجوی قطعه گمشده ... ؟؟؟

 

» محمد نازنینم ترجیح دادم همین جا برات جواب نظرتو بذارم ...

راستش من همیشه به این معتقدم لذتی که تو گذشت هست تو انتقام نیست

من اگه امید رو می کشتم دیگه عاشق نبودم ... عشق رو تو این نمی دیدم که فقط

مال من باشه ... عشق واسم این معنی رو می ده که من برای اون باشم ...

مرسی به خاطر نظر های خیلی زیبات واقعاْ لذت می برم ( شاید خیلی درش تملق داره )

ولی خوشحالم که تو و چند تن از دوستام نمی آن بگن قشنگ بود داستانت چون هرگز برای قشنگی ننوشتم بلکه به این خاطر بود که خاطره عشقمون بمونه و دوستانم هم بدونن شاید کوچکترین کمکی روزی بهشون کرد تنها به این امید نوشتم ...

شما هایی که داستان زندگیمو می خونید و دنبال می کنید ٬ شاید درکم کنید که تو هر لحظه چی کشیده بودم ...

شاید به همین دلیل امید همیشه می گه من یه کتاب بیرون خواهم داد ...

(زندگی سگی) ... یادت هست ؟؟؟ بازم ازت ممنونم ...

ایشالله موفق باشی و امتحانات رو عالی بدی ...

 

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker