تبليغاتX
دختر اما آبستن
جمعه 1386/02/28

 مرا ببر !!! امید دلنواز من                                         ببر به شهر شعرها و شورها

                                  تو می دمی و آفتاب می شود  

 

گذشت و امتحاناتم تموم شد و ....

تازه به اول عشق و حال رسیدیم ...

تابستون شروع شد و مخابرات هم از نظر در آمد تلفنی و هم از نظر اس.ام.اس به یه نون و نوایی رسید ...

من و امید هر هفته 1 تا 2 بار هم دیگرو می دیدیم ... ( دوست دارم بدونین احساس من عشق بود و حس امید یه دوستی با کمال سادگی ) ... این جمله ای که نوشتم ثابت شده بود بهم !!!

یادمه توی تیر باغ پدر بزرگیم بودیم و من و پسر عموهام مثل همیشه مشغول دعوا و کشتی ( من تنها دختر خانواده پدریم هستم بعد از عمه و بقیه همه پسرند و دعوایی که می گم چون اونا پسرن منم مثل اونا پسر می شم و همه چون هم سن هستیم شیطونی و .... می کنیم ... ) که امید هی زنگ می زد ... منم برداشتم و صحبت کردیم بعد دیدم اس.ام.اس اومد که آنی ( آناهیتا ) یکشنبه که زنگ زدم می گم جریانشو بهت ... امید هیچ ابا و امتناعی نداشت و این آدم رو بیشتر به خودش جذب می کرد ... می گفت ما فقط دوستیم ... منم اوایل بخاطر حسی که در 99% دختر ها هست ناراحت می شدم ولی بعد شدم عین 1 % بقیه ...

امید یه پسر بود که شیطنت و اینا تو خونش بود اینم یه چیز واضحیه چون از آغاز بلوغش از اواخر تابستون اول راهنماییش با یه اکیپ دختر و پسر بودن پس خواستن اینکه پایبند بمونه باعث می شد وجودشم برای همیشه از دست بدم ( پس برای اینکه رسوا نشم هم رنگ جماعت شدم و به عشق امید اونجوری که اون خواست خودم رو تغییر دادم ) ....

می دونین الآن که به 1 سال پیش فکر می کنم بعضی وقت ها خنده ام می گیره ...

امید عیناً یه جسم گرم بود از همه نظر یه آتش فشانی که منبع اطلاعات بود و حرف و منتظر یه تلنگر یه لغزش از جانب زمین تا فوران کنه ... منم اون لغزش رو درونش انداختم ...

و بر عکس من یک جسم کاملاً سرد و به همین دلیل دوستای صمیمی من همیشه می گن امید دستشو کرد توی تو و با هم به دمای تعادل رسیدید ... این و جداً راست گفتند ...

یادمه یه شب توی شب های پر ستاره خدا امید من خیلی عصبانی بود ... از دست خانواده اش خیلی قشنگ یکی و می خواست که سنگ صبورش باشه ...

منم از دل تنگی زنگ زدم به احوالپرسی که ترکید یکمی گریه کرد و شروع کرد ...

اون شب از ساعت 6:30 عصر تا 11 شب حرف زدیم و وقتی قطع کردیم بازم انگار کم بود برامون ...

امید می گفت اینا نمی ذارند من کشف بشم ... راست می گفت ... می گفت من آدم بزرگی می شم که تو تاریخ ازم یاد می کنند اون وقت یه کتاب می نویسم به نام " زندگی سگی "... ( امروز امید توی تلفن بهم می گفت توی گوشه اتاقش نشسته بوده و هنوزم بعد از ۱ سال یادشه ... )

اون وقت می نویسم که یه همچین آدم بزرگی گذشته اش به خاطر اختلاف فرهنگی و اختلاف نسلی که بین اون و پدر و مادرش بود سوخت و تباه شد ...

چرا ؟؟؟ چون اونا فکر می کنن زمان شاه ال و بل بوده و ... می گفت نوجوونیمو تباه کردند منم همیشه مدافع مامان و بابای امیدم ...

چه شبی بود اون شب ... منم مسخره بازی در آوردم که اسم منم بنویسی و اینا ... ( خودت حافظه ات واقعاً نمره اش 20 هستش ولی نمی دونم تمام این حرفامون یادت می آد یا نه ؟؟؟ )

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:8  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
شنبه 1386/02/15

سلام افروز نازم من رو به بازی

آرزوها دعوت کرد ... منم برخلاف پست های قبلی است

و استثناْ ۵ تا از آرزوهام رو می نویسم ...

خیلی فکر کردم حتی یه پست کامل هم نوشته بودم ولی حذف کردم ...

خانم قراگزلو معلم زبانمون بهترین رو میگه

چون به این ۵ حالت اعتقاد دارم می نویسم :

۱ ) ایمان قوی : خیلی مهم چقدر با خدا هستی و به عشق اون نسبت به خودت

 ایمان و اعتقاد داری ... همه چیز با توکل و خواست خدا به ثمر می شینه

۲ ) سلامتی : ایشالله خدا از هیچ کسی این نعمت رو دریغ نکنه ایشالله پدر مادر خودمم

 همیشه سالم و موفق تر از الآنشون باشن و سایه اشون همیشه رو سرمون باشه ...

۳ ) دل خوش : بعد از سلامتی ایشالله در هر خونه ای زده بشه و به قول سهراب حتی ۱ سیر هم شده

به هر کسی بدن " دل خوش سیری چند ؟؟؟ "

۴ ) آرامش : ایشالله اینم تو هر خونه ای حکم فرما بشه ...

۵ )برکت : و آخریشم خدا به همه مردم به اندازه ای که فکر می کنه

کافیه برکت بده و خوشبختشون کنه ...

من ۵ تا کم بود برام ...

۶ ) این اولیش بود ولی می خواستم اون ۵ تا پشت هم باشه ...

آرزو می کنم من امیدم همیشه عاشق هم بمونیم و باهم باشیم ...

۷ ) ایشالله رشته دلخواهم در دانشگاه دلخواهم قبول شم ...

( امید به عشق تو ۷ تا آرزو نویشتم ... ۷  !!! ۷ !!! ۷ !!! ۷ !!! )

 

منم از میان دوستام : امید ! نیلوفر ( کفش ها ) !  محمد ( بغض بارون )! دخترک اسفند ماهی !

هیچکس! امیر ( ساده مثل ... ) و شیما ( گندم ) رو به این بازی دعوت می کنم ...

HaPoO 10+1  puppy dog eyes - New!

 

امید می گه : يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت

 که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم.

سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم

 که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست !!!

 اون خودشو وقف مرداب کرده ...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:6  توسط HaPoO  

~ ~ ~
جمعه 1386/02/07

گذشت و از اونجایی که من خیلی خوشم اومده بود از با امید بودن گفتم بازم ببینمت ...

دفعه بعدی بعد از امتحان ادبیات رفتیم یادمه 23/3/85 بود دقیقاً روز تولد سارا ... با سارا رفتم که از یکمم تریپ قهرو ناراحت بودم با ... بعد موبایل سارا رو هم به خاطر تقلب گرفته بودن اعصابم دیگه بدتر از بد ... خلاصه ... رفتیم و سارا هم هی قر زد که روز تولدم ریدنبه اعصابم اله و بله ... رسیدیم شهیدای گمنام  امید رو دیدیم و سلام کردیم همون لحظه امید منو بغل کرد گفت ببخشید ناراحت نباش منو می گی مونده بود وسطه خیابون منو بغل کرده بود مهم هم نبود که همه دارند نگامون می کنند منم گفتم دستتو بردار حوصله ندارم سارام دید حالم میزون نیست گفت من فاطی کماندو هستم این کارا چیه دستتو بردار آقای محترم ماها هم خندمون گرفته بود و ... رفتیم زیر زمین اسکان خیلی خلوت بود شروع کردیم حرف زدن سارا می خواست ما راحت باشیم جلو می رفت عین طلایه سپاه  بعد شروع کردیم اس.ام.اس خوندنو اسکل بازی ...

من حدوداً 163 قدم و امید حدودا ً15- 20 سانت بلند تره ... چون دید نمی تونه چشم تو چشم حرف بزنیم رو دو تا زانوش نشست و زل زد بهم ...

( و این چنین افسون چشمانش شدم ) گفت : هاپو نارحت نباش و ...

منم خندیدم و گفتم باشه فدای سرت و .... !!! گذشت ... دوباره برگشتیم پایتخت ...

سارا و امید که دیگه ترکوندن !!! از بس که خندیدیم ...

جلوی آسانسور که نگو انقدر دیووونه بازی در آوردیم یه آقایی مثل سه کله پوک نگامون کرد ...

اون روز یادم نمی ره ... نشستیم طبقه سوم پایتخت !!!

سارا : یاد بگیر اینطوری به پسر شماره می دن ...

شماره امید رو گرفت ( شماره اش هم خدا وکیلی رنده رنده ... جون می ده واسه مخ زدن )

روی دو سه تا ورق نوشت و هی کرم ریخت من و امیدم که مرده بودیم ...

سارا : خب دیوونه ها من نیم ساعته این دلقک بازی ها رو دارم در می آرم که راحت باشید و بی شر خر بتونید با هم حرف بزنید ...

نازنین : خانومه سارا امروز 15 سالتون تموم می شه ولی اندازه یه بچه دو ساله ای بیا بشین اینجه که  دیگه ابرومون رفت ...

جالب بود که چون آخرین روز امتحانا بود همه پایتخت پر پسر بود ... حقش بود سر امید و زیر آب کنیما ... ( مگه نه امید ؟؟؟ ) سرآب خوردن من که نگو ...تا خم شدم از آب سرد کنش آب بخورم 4 نفر ( پسر !!! ) بر حسب اتفاق دورم رو گرفتن ... سارا و امید که فقط خندیدن و امید هی تیکه انداخت که آب خوردنت جون می ده واسه قزوینیا و کلی خندیدیم ...

خلاصه ...

سارا : نازنین دل بکن گفتیم می ریم بیرون غذا بخوریم و تولد بازی بسه دیگه ...

سر خدافظی که من ترکیدم قشنگ جلوی پایتخت ... با امید دست دادم و دستشو یکمی نگه داشتم که

سارا : خانوم و آقای محترم این چه وضعشه ... ببرمتون لو بدم ؟؟؟ وسط خیابون ؟؟؟ اصلاْ چه نسبتی با هم دارین که  ...

امید : ( به حالت تیکه ) توروخدا ببخشید خانوم فاتی کماندو ... و با امید خداحافظی کردیم

( دفعه قبل که خدافظی کرده بودیم گفت نازنین داری یه خانوم کامل و بزرگ می شی باید خیلی خانومانه دست بدی و گفت چطوری باید با یه پسر دست بدم ... آخه من قشنگ نصف دختر نصف پسرم  امیدم می دونه چرا ... مثلاً اگه ناخن بکشن رو تخته گچی یا گچ صدا بده بدم نمی اد ... عاشق اینم که سوسک بگیرم بندازم تو تن یه نفری ... سوسکو با دست بر می دارما بدون دستمال "حالتون بهم خورد ؟؟؟" بعدم احساسات ندارم ... مثلاً مثل بقیه دخترا ٬ پسرا برام مهم نیستند می ریم بیرون به خودم و خوش گذشتن با دوستام فکر می کنم نه مثل دوستام که پسر خوشگله ٬ زشته یا چه مدلیه ... البته شاید همه از عواقب اینه که من عاشق یه نفرم و خودم رو متعلق به اون می دونم ... )

خلاصه خدافضی ماها که تموم شد رسیدیم به سارا  !!! از اونجایی که دوستامم مثل خودم رلند و تو این خطا نیستن که چطوری با یه پسر دست بدن و ...

امید و سارا دست دادن و سارا مثل همیشه دست داد و با تمام کف دستش دست امید و گرفت و گفت خداحافظ ... امیدم گفت : " یه  خانوم !!! محترمی مثل شما اینطوری دست نمی ده "

آقا این جمله امید هنوز تموم نشده بود که سارا قات زد و خیلی جدی گفت : " زن نه دختر ... "

مارو می گی اصلاً ولو شده بودیم یکی قشنگ باید مارو جمع می کرد ...

خلاصه اون روز هم مثل تمام روز های بهاری گذشت و مدرسه ها هم تموم شد و تازه رسیدیم به تابستون یعنی من و امید همه اش پیش هم تلپ شدن

 

HaPoO 10+1 puppy dog eyes - New!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker