گذشت و امتحاناتم تموم شد و ....
تازه به اول عشق و حال رسیدیم ...
تابستون شروع شد و مخابرات هم از نظر در آمد تلفنی و هم از نظر اس.ام.اس به یه نون و نوایی رسید ...
من و امید هر هفته 1 تا 2 بار هم دیگرو می دیدیم ... ( دوست دارم بدونین احساس من عشق بود و حس امید یه دوستی با کمال سادگی ) ... این جمله ای که نوشتم ثابت شده بود بهم !!!
یادمه توی تیر باغ پدر بزرگیم بودیم و من و پسر عموهام مثل همیشه مشغول دعوا و کشتی ( من تنها دختر خانواده پدریم هستم بعد از عمه و بقیه همه پسرند و دعوایی که می گم چون اونا پسرن منم مثل اونا پسر می شم و همه چون هم سن هستیم شیطونی و .... می کنیم ... ) که امید هی زنگ می زد ... منم برداشتم و صحبت کردیم بعد دیدم اس.ام.اس اومد که آنی ( آناهیتا ) یکشنبه که زنگ زدم می گم جریانشو بهت ... امید هیچ ابا و امتناعی نداشت و این آدم رو بیشتر به خودش جذب می کرد ... می گفت ما فقط دوستیم ... منم اوایل بخاطر حسی که در 99% دختر ها هست ناراحت می شدم ولی بعد شدم عین 1 % بقیه ...
امید یه پسر بود که شیطنت و اینا تو خونش بود اینم یه چیز واضحیه چون از آغاز بلوغش از اواخر تابستون اول راهنماییش با یه اکیپ دختر و پسر بودن پس خواستن اینکه پایبند بمونه باعث می شد وجودشم برای همیشه از دست بدم ( پس برای اینکه رسوا نشم هم رنگ جماعت شدم و به عشق امید اونجوری که اون خواست خودم رو تغییر دادم ) ....
می دونین الآن که به 1 سال پیش فکر می کنم بعضی وقت ها خنده ام می گیره ...
امید عیناً یه جسم گرم بود از همه نظر یه آتش فشانی که منبع اطلاعات بود و حرف و منتظر یه تلنگر یه لغزش از جانب زمین تا فوران کنه ... منم اون لغزش رو درونش انداختم ...
و بر عکس من یک جسم کاملاً سرد و به همین دلیل دوستای صمیمی من همیشه می گن امید دستشو کرد توی تو و با هم به دمای تعادل رسیدید ... این و جداً راست گفتند ...
یادمه یه شب توی شب های پر ستاره خدا امید من خیلی عصبانی بود ... از دست خانواده اش خیلی قشنگ یکی و می خواست که سنگ صبورش باشه ...
منم از دل تنگی زنگ زدم به احوالپرسی که ترکید یکمی گریه کرد و شروع کرد ...
اون شب از ساعت 6:30 عصر تا 11 شب حرف زدیم و وقتی قطع کردیم بازم انگار کم بود برامون ...
امید می گفت اینا نمی ذارند من کشف بشم ... راست می گفت ... می گفت من آدم بزرگی می شم که تو تاریخ ازم یاد می کنند اون وقت یه کتاب می نویسم به نام " زندگی سگی "... ( امروز امید توی تلفن بهم می گفت توی گوشه اتاقش نشسته بوده و هنوزم بعد از ۱ سال یادشه ... )
اون وقت می نویسم که یه همچین آدم بزرگی گذشته اش به خاطر اختلاف فرهنگی و اختلاف نسلی که بین اون و پدر و مادرش بود سوخت و تباه شد ...
چرا ؟؟؟ چون اونا فکر می کنن زمان شاه ال و بل بوده و ... می گفت نوجوونیمو تباه کردند منم همیشه مدافع مامان و بابای امیدم ...
چه شبی بود اون شب ... منم مسخره بازی در آوردم که اسم منم بنویسی و اینا ... ( خودت حافظه ات واقعاً نمره اش 20 هستش ولی نمی دونم تمام این حرفامون یادت می آد یا نه ؟؟؟ )
HaPoO 10+1 ![]()
