این پست رو دوست داشتم با این جمله شروع کنم :
مرا سيب ياد تو از زمين به ديار فراموشي پرتاب ميكند.
چرا ؟؟؟ اصلاً چرا توی نوشته قبلیم گفتم جاتون خالی ؟؟؟
ای کاش بودید ، بودید و می دیدید من و امید عین دوتا آدم بزرگ بحث می کردیم ...
از جامعه خرابمون و جووناش بگیرید تا اینکه چرا خارجیا این کارو می کنند ....
و خدا آیا واقعاً هست یا نه و ... !!!
در مورد مسائل دینیمون که حرف نزنم بهتره ... یک سوالایی می پرسید که مثل چی تو گل می موندم منم نامردی نمی کردم چون معلم دینیمونو دوست داشتم ازش همه رو می پرسیدم اونم چون می دونست می خوام به یکی بگم جوابمو دقیق و با حوصله می داد منم آماده ذهنی پیدا می کردم ... خلاصه ... علاقه من شروع شد ... یه علاقه وحشتناک ...
هیچ وقت یادم نمی ره داشتم با مهشید تو ولی عصر روبروی اسکان راه می رفتیم (اردیبهشت 85 ) !!!رو به پایین به سمت پاساژ ونک می اومدیم ...
نازنین : مهشید تلفن و رابطه با امید داره کار دستم می ده ! دارم وابسته می شم ...
مهشید : نه نازنین نذار مثل قبلی بشه ! پسرا عوضیند ( دوستان توهینی به کسی نشه ها ) ... آشغالند ولش کن ! تو حالت خوب شده ٬ می ترسم من نگرانتم !!!
دوست نداشتم چشمامو نگاه کنه چون حرف دلمو می فهمید ...
نازنین : نه نمی تونم ...
مهشید : برو بمیر که عاشق شدی !!! راهش ساده است نازنین بهش زنگ نزن ...
نازنین : ( به حالت فریاد گفتم ) نه چرا مهشید نمی تونم بهش زنگ نزنم ، زندگیم بهش وابسته است !!! مهشید وقتی همتون تنهام گذاشتید امید گفت :" کسی که دوست داشتی رفت ؟؟؟ زندگی تموم نشده !!! پس عادت کن ... به خاطر خودت می گم بهتره برات نازنین " و مهشید اون کاری کرد که به دست فراموشی سپردم گذشته رو ! امید تنهام نذاشت ...
اومدم خونه به امید زنگ زدم !!!
نازنین : فکر کن دیگه بهت زنگ نزنم روانی می شم ...
خودش فهمید دوسش دارم ... عاشق نبودم ولی خیلی کمکم کرده بود خیلی دوسش داشتم یه دوست به تمام عیار بود برام ... هنوزم هست ... الان (فروردین 86 ) یه تفاوت داره ... زندگیمه ... عمرو نفسمه ...
اولین SmS که بهم گفت دوستم داره به عنوان یه دوست هیچ وقت یادم نمی ره ...
این بود :" نازنین به اندازه عشق شازده کوچولو به گلش دوست دارم !!! "
منم جوابشو این دادم :" منم به اندازه تمام سنگ ریزه های دنیا دوستت دارم ... "
گذشت تا اینکه یه روزی ...
امید : همیدیگرو ببینیم ...
نازنین : باشه ...
یادمه روز قبلش باغ پدر بزرگم بودم انقدر خندوندمش و گفتم :
من رنگی می آم و آبروتو می برم و از این جور حرفا ...
خلاصه فرداش امتحانمو دادم و با مهشید رو به بالا راه افتادم ...
می دونین چی شد ؟؟؟ برید ادامه مطالبم تا بفهمید ...
HaPoO 10+1 ![]()
ادامه مطلب
