تبليغاتX
دختر اما آبستن
شنبه 1385/05/28

 

تنها نگاهت را به من بده
زیرا هر زمان که مسافر سرزمین جدایست
سربسته ترین رازها را سوغات می آورد
کجاست کوله بار تنهاییت
من تنها تو را از آن به یادگار خواهم گرفت
پس رازت را به من بگو
بگو که کدامین جام شراب
تو را به خلوت خانه ای می رساند
که در آن
امید
هنوز پا بر جاست
یا که کدامین جام
تو را به مستی چشمانی
و گرمای آغوشی تپنده می رساند
لبانت تصویر خاموشترین سخن هاست
کاش زمزمه ای را آغاز می کردی
من تنها تو را از نجوایت خواهم شنید
به من بگو که شراب شیراز
طعم کدامین بوسه از یاد رفته و
سرخی کدامین کلام شاعرانه است
تنها رازت را به من بگو و باور کن
که در پس پرده شب
در تهی شدن آتش هر جام
جز خاکستری کسی به انتظار
امید
ننشسته است

 

---------------

 پیوست ۱: می گن اسم من همه جا هست ...

اگه ماله من همه جا هست ...

ماله تو چی می شه ؟؟؟

همه اش " امید " " امید "

شاعرامون هم دل خجسته ای دارند ها ....  

HaPoO 11

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:11  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/05/22
    

 به تو مي انديشم  .....
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

HaPoO 11

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:30  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/05/18

من مسیحا را بالای صلیبش دیدم ...

با سری خم شده بر سینه ...

که باز

به نکوکاری ، پاکی ، خوبی ...

عشق می ورزید .

 

"فریدون مشیری"

------------------------

با عرض سلام خدمت همه دوستای گلم ...

مرسی که لایق دونستید و پیش منم می آید ...

و با نظرات زیبا و دلنشینتون دلمو گرم می کنید ...

می بخشید که دیر اومدم .... ولی دوشنبه اصلاْ حالم خوب نبود ...

به همین دلیل ...

 جا داره روز پدر و مرد رو به تمام مرد هاو پدر های ایران زمین  تبریک بگم ...

به خصوص پدر خودم( علی ) که واقعاْ عاشقشم ....

و همین طور تمام کسانی که از قلم هاپو افتادند ...

هاپو خیلی خیلی دوستون داره ...

آرزومند آرزوهایتان ....

HaPoO 11

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:42  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
شنبه 1385/05/14

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم ؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

" نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام "

 

HaPoO 11

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:36  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/05/08
 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق ( واقعاْ هم روز عشقه , DimO  هم جمعه متولد شده )
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست

نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده ؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه ؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه !!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند ؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟
بلي
چه كسي  ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع ؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند
دعا !

HaPoO 11

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:15  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/05/04

 

جلسه محاكمه عشق بود و عقل كه قاضي اين جلسه بود ،

عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي كرد.

 قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق:

" آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟"

 همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند.

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت: ديدي اي قلب؟همه از عشق بيزارند‌‌‌‌‌‌‌‍ ؛

 ولي من متحيرم با وجودي كه عشق از همه بيشتر تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت مي كني؟

قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم

كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند و فقط با عشق مي توانم

يك قلب واقعي باشم،پس من هميشه از عشق حمايت مي كنم!!!!

HaPoO 11

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:52  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/05/02
 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

                          فریدون مشیری

(راستش DiMO گفتش شعرای قشنگ همه شاعرارو گذاشتی .... حیف نیست کوچه رو نذاری ؟؟؟

DiMO جونم تقدیم به خود خودت ....   )

HaPoO 11


 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:23  توسط HaPoO   | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/05/02
 
 
 
 
عاشقانه
 
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
  
 
 
ماهی 
 
من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس می كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزای
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
می جوشد از يقين؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
***
آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه های آينه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))
 
 
مرگ ‚ من را
 
اينك موج سنگين گذر زمان است كه در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادی در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودی كردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودی كردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی كردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودی كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودی كردم
 
 
 
 
 
 
تقدیم به همه دوستداران زنده یاد شاملو
شاد و پیروز باشید
سیاوش

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:41  توسط   | 

~ ~ ~

JavaScript Codes DaisypathNext Anniversary Ticker